top of page

آرزوی خفته

  • kambizgilani
  • 18. Jan. 2025
  • 1 Min. Lesezeit



مثل زمان

کنار اندوه پرنده می نشینم

پر شکسته اش را

به نخستین نسیمی

که چترش را

در چشم او می گشاید

هدیه می دهم


مثل باد

در کوچه های شهر سرد

آرزوی گرما را

به در و دیوار خانه ها

می کوبم


مثل جنگل

تن زمین را

با زندگی آشتی می دهم


نگاه کن

نگاه کن پرنده ی زخمی

چگونه

خورشید

بر گونه ی آبی رودخانه

بوسه می زند


نگاه کن

نگاه کن دل پاره پاره

چگونه

طنین عشق و آزادی

یکی شده اند

و

مثل زمان

تلخی روزگار

خود را

به روشنی ستاره ای

که هرگز دور از زمین

نبوده است

می چسباند

و

مثل تو

مثل من

رنگ می گیرد دوباره

آرزوی خفته ای

در درون ما


کامبیز گیلانی

کلن

۱۸ژانویه ۲۰۲۵


 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page