top of page

از آن سوی نفس

  • kambizgilani
  • 8. Juli 2019
  • 1 Min. Lesezeit

می گردم

پیدایش نمی کنم

گم شده است.

شب را دوباره دور می زنم

روز می رسد

و من هنوز می گردم.

پریشان می شوم

غمگین ام می کند

این انتظار.

باخشم می پرسم:

پس کجاست آن حادثه

آن گمانه

آن دستی که از قعر سیاهی

بیرون می آید

و عشق را

و آزادی را

در عالم هستی

مثل آفتاب

می شکوفاند؟

آن وعده ها

حرفهای قشنگ

و امیدواری ها

کجا مانده اند؟

به هر کجای این جهان

که می نگرم

نشانی از گشایش

نمی بینم.

همه ی راه را زیر و رو کرده ام

همه ی...

همه ی... جز... جز...

شاید... شاید

در این جست و جو

در درون من

راه گشوده شود باید؟

شاید

در این آرزو نشستن

بن بست راه باشد؟

شاید باید ایستاد،

اگر نشسته ام

باید دوید،

اگر ایستاده ام

باید تامل کرد،

اگر در شتابم

باید...

کار دیگری کرد باید.

بر می خیزم

فکر می کنم

نه نشسته،

در راه.

در یک سو

آرزویم را می نشانم

در سوی دیگر

توانم را

و

اراده ام را

پایه ی رفتن

می سازم.

دوباره می گردم

این بار

از آن سوی نفس.

آن سو

که گم گشته را

پیش رو دارد،

که آن را هرگز

گم نکرده بود.


 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page