top of page

با ریشه ها

  • kambizgilani
  • 28. Mai 2025
  • 1 Min. Lesezeit



در انتظار روزی

خسته

از شبی بی حوصله

در انتهای باوری دروغین

به روزگار می نگریم


به خوابی در پریشانی رؤیایی گسسته

تا وصل

که عمر را نشانه گرفته است،

تردید را

راه می پنداریم.


باغ پیش رو

مرداب را

از برکه جدا نمی کند دیگر

و

من

از خود می پرسم:

به کجا می رود

افسانه ای که با من

برهوت اندیشه را

به پچ پچ در آمده است؟


به کجا می برد مرا

ساقه ی خشک باور من

که

در جست و جوی ریشه

باغ هستی را

شخم می زند؟


و

در ابتدای روز

تنها خاطره ای

بر جای مانده است

از توهمی

که نمی شناسم اش دیگر


زمزمه ای

جاری در گلوی ملتهب.



کامبیز گیلانی

کلن ـ آلمان

۲۶ ماه مه ۲۰۲۵

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page