top of page

جنبنده ای بی چیز

  • kambizgilani
  • 8. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit


روزنه ی کوچکی

از انتهای باور

آنسوی هیچ را

تصویر می کند.

جنبنده ای بی چیز

در تلاشی پی گیر

به زیر و روی هستی

گره می خورد،

تا هیچ را

به گفت و گو بنشاند،

تا خویش را

به تماشا بنشیند.

وقتی

از پشت پنجره

به گمراهی ی اندیشه

خیره می شود،

می گرید

و

خویش را می درد

وقتی

به شکست راه

نگاه می کند

می گرید

اما

این بار

آن دیگری را

تکه تکه می کند،

تا دوباره

از میان روزنه ای دیگر

آن سوی باور را

به قضاوت بنشیند.

من

از هیچ

نمی ترسم

و

با آن که زنده است

پرواز را

از ژرفای تاریک راه

تا پنجره ی پیش رو

تجربه می کنم.

با

باوری پر قصه

بر آمده از رنج ما

در را باز می کنم،

آن که

چون دیوار

روی اندیشه

خراب شده است.

به آرامی

با خود

زمزمه می کنم:

آن سوی این همه ریزش

نا باوری نیست،

رنجی دیگر،

چرا.

باوری است

از تجربه ای دیگر

که در آن

هودی است،

هر چند

برای امروز تو

هنوز

ناآشنا.

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page