top of page

خبر آمد

kambizgilani
24. Apr. 2025
1 Min. Lesezeit

خبر آمد

که سپیده دم تو

با یک ستاره

به پیشواز نور می آید


خبر آمد

که تولد آفتاب

با یک نگاه

در آغوش زمان می شکفد


و این همه راه

پر توهم و تاریک

با ستاره و خورشید

در تمنای دستی

که رهایش کند

بیش و کم


لبخندی

شکفته

مثل گل

نگاه عشق را

نشانه می گیرد


عطری

پراکنده

مثل نفس

هستی را

زمره می کند


این همه باور

که می کشد

تو را با خود

در اشتیاق امیدی

به دست های دیگر

باز می گشاید

پرش

بیش تر


باز می گشاید

پرش

تا ستاره و خورشید را

با راه

با عشق

با لبخند

و

بی شماری از دست های منتظر

و

پایان شب اندوه

همراه کند


کامبیز گیلانی

بیست و یکم آوریل

کلن - آلمان

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page