خبر آمد
خبر آمد
که سپیده دم تو
با یک ستاره
به پیشواز نور می آید
خبر آمد
که تولد آفتاب
با یک نگاه
در آغوش زمان می شکفد
و این همه راه
پر توهم و تاریک
با ستاره و خورشید
در تمنای دستی
که رهایش کند
بیش و کم
لبخندی
شکفته
مثل گل
نگاه عشق را
نشانه می گیرد
عطری
پراکنده
مثل نفس
هستی را
زمره می کند
این همه باور
که می کشد
تو را با خود
در اشتیاق امیدی
به دست های دیگر
باز می گشاید
پرش
بیش تر
باز می گشاید
پرش
تا ستاره و خورشید را
با راه
با عشق
با لبخند
و
بی شماری از دست های منتظر
و
پایان شب اندوه
همراه کند
کامبیز گیلانی
بیست و یکم آوریل
کلن - آلمان
Kommentare