top of page

خنده ی آزادی

kambizgilani
9. Aug. 2019
1 Min. Lesezeit



وقتی صورت گل را

با هوای تازه

از صخره ی استخوانی ی راه

با خود کشاندی

وقتی پای هر جوخه ای،

که دستی عشق ستیز

انسان را

تاریخ در تاریخ

واژگونه

بر پیکر هستی

حک کرده است،

با خون خود

فریاد کشیدی

وقتی

ستم را در قلب زخمی ات

مثل نفس

باور نکردی

وقتی

هر راهزن خوش زبان با

که پیش رویت

با هزار شگرد و فتنه

که

روز را

قصه می پندارد،

اندیشه ات را

تقسیم نکردی

و

پرچم روزگار سپیدی را

به تاریکی

نبخشیدی

وقتی سوختی

در آرزوی دیدن صبح صادق

که پیش رویت

بی شمار

به سرقت رفته است

وقتی

قلبت دو تا شد

یکی

پر از حسرت گذشته ای

گذشته در دریغ و آه

حالی

پر از تردید

آینده ای

همنشین مرگ

وآن دیگری

قلبی

که از خاکستر ستم

سر برآورده است

و با کوله ای

پر از جنگل

پر از شکوفه و شادی

زندگی را می جوید،

قد

خواهی کشید

قدی

که تا آفتاب

چشم می شود

چشمی

که خورشید را

از پشت هر ابری

باز می شناسد

وقتی

زنجیر تردید را

از پای خسته ات

گسستی

رفیق پای زخمداری می شوی

که چشمش

به امید عبور تو از خویشتن

بازجو را

یک روز

یک شب

یک لحظه بیشتر

تاب می آورد

وقتی

که قد کشیدی

تا از درون خاکستر خویش

جهان را

دوباره بشناسی،

عشق می شوی

عشقی پر از زمین پر از آسمان پر از ستاره

عشقی که از جهان پر از زندگی دسته گلی می سازد برای خنده ی آزادی.

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page