top of page

در گلوی انسان برخاسته

  • kambizgilani
  • 8. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit


با یاد نیما یوشیج، احمد شاملو و سعید سلطانپور

« بر کشورم چه رفته است »

بر روزگاری

به این بی در و پیکری

چه می رود.

عمری است

سیاهی،

شهر های ما را

در خود فرو خورده است

دیری است

آزادی را

بر دار کرده اند

و

هر جوخه ی بی رحمی

خاک عشق را

به غارت برده است.

اینجا

بیش از پیش

« چهار زندان است »

و

میله هایش

تا استخوان کشوری شکنجه شده

فرود آمده است.

سکوت را

پنجره های عاصی

شکسته اند

و

مشت های گره کرده را

دیگر

هوای خالی

که هزاران بار

شکافته شده است،

پاسخ نمی گوید.

دوباره

شوق دیدار آزادی

در بهاری دیگر

در گلوی انسان بر خاسته

طعم زندگی می چکاند.

اینک

به پایانی می رسیم

که انحراف آغازینش

بر قلب نسل های چندگانه ی کشورم

خنجری نشانده است،

چنان زهرآلود

که درمانش

شروعی دیگر

با

اندیشه ای انسانی است.

اینک

طوفان

از همیشه

نزدیک تر است

دیگر

هیچ تزویری

بر سر آزادی

حجاب نمی شود.

« آی آدم ها که... »

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page