Suche
  • kambizgilani

دیسکوی هسته ای وجمهوری سیصد


رقص، هم برای جسم مفید است، هم روح را شاداب می کند. اما همین عنصر سلامتی بخش را وقتی در جایی نادرست مورد استفاده قرار می دهیم، به نتایجی دیگر، حتا، معکوس می رسیم.

یکی از این جاها، دیسکو ها هستند. جاهایی، که با صداهایی بلند، نورهایی شدید و بوهایی ناسالم گره خورده اند. بوهایی که ترکیبی از انواع و اقسام دود و الکلند.

بنا بر این، رقص در هوای آزاد، در پرتو نور خورشید، ماه و موسیقی زنده، دیگر معنایی نخواهد داشت و عملا، آن رقص، دیگر، نه تنها برای جسم و روح مفید نخواهد بود، بلکه ماهیتی ضد ارزشی پیدا می کند.

انرژی هسته ای هم مثل رقص، همین اعتبار را دارد. اما در جهان امروز و متناسب با نظام برابری ستیز و زورگوی حاکم بر آن، این دستاورد علمی، که می بایست در خدمت سالم تر کردن جهان قرار گیرد و سلامتی و آسایش انسان را تامین کند، عملا تبدیل به تهدیدی شده است، که پیش از همه، کوچکترین موجودات آن را، چه از نظر طبیعی و چه در روند اجتماعی، مورد حمله، قرار می دهد.

امروز ، حاکمان ایران، از انرژی هسته ای نه به عنوان سر فرازی کشور، اعتبار والای انسان ایرانی و حتا نشان دادن قدرت جهان اسلام، بلکه، از ادعایی دفاع می کنند، که به ضد این ارزش ها بدل شده است.

ارزش هایی که در مرحله ی اول باید خود را در روند حرکت اجتماعی، در داخل کشور نشان دهد؛ بطور مثال:

موقعییت اقتصادی و روابط تولید کشور؛ روند زندگی مردم؛ مناسبات عاطفی؛ بازتاب اندیشه ی آن در مقابل دستاوردهای اجتماعی انسان در طول قرن های متمادی؛ انتقال فرهنگ پیشرو و راهگشا به جهان، و نشان دادن آن همه تجربه که تاریخ طولانی کشور ما، در توبره ی سنگین خود اندوخته است، می توانند نشانه هایی از سرفرازی باشند.

براستی و صادقانه، امروز جهان از ما چه تعریفی دارد؟ خودمان، خودمان را چگونه توصیف می کنیم؟

به این نقطه که می رسیم، ترجیح می دهیم دیگری چیزی نگوییم، یا آنقدر داد بزنیم و فحش دهیم که خسته و بی حال شویم.

رقص، خیلی خوب است. اما تعریف خاصی دارد، تعریفی که به انسان کمک می کند، آن را زیباتر به اجرا در آورد. زیبایی ای که به سلامت سازی اندام های بدن و روح کمک می کند. کمک می کند که از زندگی لذت ببریم.

داستان هسته ای حکومت، در زندگی مردم، لذت و شادی بوجود نمی آورد.

لذت، در این است که راننده ی اتوبوس، معلم، دانش آموز ، کارگر، کارمند و روزنامه نگار، بتواند حرفش را بزند و پیش از این که به زندانی سیاسی تبدیل شود و در بند های متهمان به آدمکشی و زنا و دزدی، حبس شود، از موفقیت هایش صحبت کند، و، از دستاوردهای حرکت اعتراضی اش بگوید.

هستند کسانی که خوب می رقصند، کسانی که با حرکاتی که به بدنشان می دهند، روحشان را به وجد در می آورند. کسانی که برای خودشان می رقصند. برای دلشان، برای تشکر از داده های زندگی. کسانی که بدنشان آنقدر ها هم کامل نیست، حتا روی صندلی چرخدار نشسته اند. کسانی که آنقدر ها هم کامل فکر نمی کنند. گاهی وقتی ها بی هوده می خندند، اشک می ریزند، و هیچکس هرگز نمی فهمد، چرا.

ولی، وقتی کنار اینها می ایستی یا نگاهشان می کنی، بخشی از خودت را پیدا می کنی که ناتوان است. آنقدر شکستنی، که تلنگری را تاب نمی آورد. بعد، اندوهگین می شوی بدون این که بفمی .

"خسیه شه" شاهنشاه معروف ایرانی، روزی که لشکرش، اسپارت را تصرف کرده بود، رو به روی کشتی هایش در کنار بندر ایستاده بود و اشک می ریخت.

آدم وقتی با این جمله برخورد می کند و در حالی که که قسمت تکمیل کننده ی آن را هم ندارد، یعنی، جواب چرایش را؟ یا می رود تاریخ را زیر و رو می کند که جواب را پیدا کند، یا خودش، با ساختار ذهنی خود، جوابی برای آن پیدا می کند.

جوابی که مردم پسند باشد؛ این جوابها، در اذهان باقی می مانند. در حالیکه جوابهای ناخوشایند، فراموش می شوند، یا عمدا به فراموشی سپرده می شوند.

تاریخ، در مورد بسیاری، با قضاوت های متناقضی برخورد کرده است. حضور بسیاری از چهره های برجسته ی آن، که امروزه به عنوان سنبلی بی بدیل برای صدها میلیون انسان، راهگشا هستند، می توانند افسانه باشند؛ اما کسانی که به چگونگی ورود به بخشهای حسی انسان دست پیدا کرده اند، به برجسته کردن این چهره ها پرداخته اند.

رقص را، گاهی کسانی خوب به اجرا در می آورند، که قصدشان فقط تغییر حالت بوجود آوردن در دیگران است. کسانی که می دانند، دیگران را کدام پیچ و تاب ها به هیجان در می آورد. کسانی که، خودشان دیگر از آن زندگی نمی گیرند، دیگر با آن زندگی را در آغوش نمی کشند. کسانی که بعد ها، وقتی که دورشان به پایان می رسد، رقص را بی اعتبار می کنند.

واقعیت این است که ما ایرانی ها، مردمی هستیم که به خودمان هم رحم نکرده ایم. تاریخ ما نشان می دهد، که ما بی رحمانه کسانی را شکنجه کرده ایم که قصدشان کمک بوده است؛ کمک به پیدا کردن خودمان؛ کمک به بهتر پیدا کردن راه.

ما نشان داد ه ایم که می توانیم بی رحمانه شکنجه کنیم، تجاوز کنیم و به قتل برسانیم.

اما از طرف دیگر، نشان داده ایم که تا پای جان ایستاده ایم که از حقی که برای انسان آزاد و مفهوم آزادی می شناسیم، هم، دفاع کنیم.

جمهوری حاکم، که حضورش، توهینی است به مفهوم این واژه، ارتشی ساخته است که طیف وسیعی را در خود جای داده است؛ از کسانی که، رقص مرگ را، با چهره های گوناگونش، در دیسکوتک های آن، طراحی کرده و به نمایش در آورده اند.

ارتشی با ابعادی وسیع که هم یار گیری می کند و هم به ارتشی بزرگتر خود را نزدیک می کند.

بعضی ها ، گاهی وقتها، سراغ آن شور و حال اول انقلاب را می گیرند، آه و ناله ای می کنند و دوباره مشغول همان کار قبلی می شوند.

بعضی ها با فحش دادن به این یا آن سازمان و این یا آن مدیر و مسوول و اداره کننده اش، تکلیف خودشان را با آن شور و حال و خواب و خیال روشن می کنند و بر می گردند سر کارشان.

عده ای هم، ازآن طرف سر در می آورند و قبول می کنند که پیش از این اشتباه کرده اند، و حالا می خواهند در صدد تغییر بر آیند؛ تغییری که بیش از آن که ریشه ها را جست و جو کند، دنبال همین عوض کردن های جانبی است. اینها هم، رفته رفته بر می گردند سر کارشان.

عده ای هم، اصلا می گویند که تمام این نظام باید تغییر کند، و بهترین کار این است که بر گردیم سراغ همان داستان سابق و از آنجا شروع به باز سازی کنیم. اینها هم سر همان کاری که مشغول آن هستند، باقی می مانند.

و اما آنها که سرهایشان با سرهای درشت تری در ارتباطند و دانش بیشتری از تحولات دارند و آن هم نه از طریق رابطه های عادی، بلکه کمی دولتی، کمی هم از نوع دولت های زور دار، از همه راحت تر می خندند و کارشان را طبق برنامه انجام می دهند. اینها از همان اول، سر کار خود باقی مانده اند.

در این میان، فیلم دیگری هم وارد بازار می شود که اسمش را می گذارند" سیصد".

فیلمی که ظاهرا تاریخ و سابقه ی ایرانی را زیر سوال برده است!

کدامش را؟

آن عظمت، آن شکوه و آن همه قدرت را فقط با یک نیروی سیصد نفری زیر سوال بردن کمال بی انصافی است... بنابراین از هر جناحی باید با آن برخورد کرد. باید پته ی پشت جبهه اش را روی آب ریخت. حالا هر چند هم که بعضی ها اسمش را بگذارند، تبلیغ مجانی. اصلا اگر لازم باشد، همان بلایی را باید سرش آورد که سر سلمان رشدی آمد...

البته زیاد هم نباید نگران بود، چرا که رژیم، تلافی اش را سر ملوانان استعمارگر پیر در آورده است.

اگر فردا هم آنها را با سلام و صلوات و کت و شلوار و شیرینی آزاد کرد، اما، به جهان و به خصوص به آن دسته از ایرانی ها که بدنبال عظمت های از دست رفته اند، حالا محفلی هم که باشند، نشان داد که، دست، بالای دست، بسیار است و خلاصه:" آسوده بخوابید، زیرا که ما بیداریم."

ارتشی به این وسعت!

اگر احتمالا، هنوز هم سوالی برای کسی باقی مانده باشد که چرا این حکومت، هنوز بر جای مانده است، در حالی که تمام مشخصات منفی یک حکومت، در جهان امروز را دارد، نگاه عمیقی تری به خودش بیاندازد؛ جای خودش را پیدا کند و فاصله اش، از این ارتش را مشخص کند.

اما در مقابل سوال معروف چه باید کرد، چه باید گفت؟ بی کار نشست و همه چیز را به گذشت زمان سپرد؟ یعنی کارت عضویت در همان ارتش قبلی را تمدید کرد؟ یا در پی سازماندهی ارتش دیگری برآمد؟

ارتشی، که دنبال یک آدم به عنوان رهبر نمی گردد، آدمی که امروز ستایشش کند، و فردا لعنت. ارتشی که نه، از غرور های بی پشتوانه ی تاریخی نشئت بگیرد، و امروز را که نیازمند اوست، در هاله نگاه دارد، و نه، فراموش کند که که چراغش، آگاهی است.

آگاهی ای که هر لحظه به روز شود؛ اما نه از آن نوع که در اینترنت، خبر ها و مطالب، تازه می شوند، بلکه در برخورد روشنگر خود، در زندگی و با آن، هر روز متولد شود.

آن وقت دیگر، کسی فریب مغز های کوچک و بی اعتباری مثل احمدی نژاد و بوش را نخواهد خورد.

ارتشی که دیگر به این سازمان و آن آدم نگاه نمی کند و هر جا که لازم بداند، وارد هر میدانی می شود، و حوزه ی مسوولیتش، سلامتی همه ی جهان، همه ی تاریخ، همه ی اقوام و فرهنگهای آن است.

آن یکی ارتش، در جنگ خود، طبیعت و انسان را فراموش می کند. چرا که خصلت آن جز این نمی تواند باشد.

این یکی، به هیچ چیز، جز این دو، نمی اندیشد.

آن یکی ارتش، پیام مرگ را از این خانه به آن خانه، از این قاره به آن قاره می برد و غم را بی رحمانه لای کلمات وطن پرستانه، خرافی و فریبکارانه می پیچد.

این یکی ارتش، برای آزادی، کلاه از سر بر می دارد و از این خانه تا آن خانه و از این قاره تا آن قاره، می رقصد و پای می کوبد، تا پیام زندگی را منتقل کند.

اینها، ایده الهای کودکانه ی ذهنی خوش بین نیستند؛

اینها باور هایی هستند، که به شناخت انسان و پرداخت بهای آن شناخت گره خورده است.

گره ای، که تا عمق قلب تپنده، راه دارد.

"خسیه شه" که بعضی ها، او را "خشایار شا"، و نه "شاه"، نامیده اند هم، (چون شاه، عنوان است و آنچه در داخل گیومه قرار گرفته است، اسم اوست) در جواب سرداری که او را در مقابل بندر تصرف شده ی اسپارت، در حال اشک ریختن غافلگیر کرده بود، گفت: " از این گریه می کنم که روزی مجبورم همه ی اینها را اینجا بگذارم و بروم".

واقعیت این است که برای بدست آوردن عدالت اجتماعی، باید جنگید. جنگی، که تمام نمی شود. چرا که موجودی که از این خواسته صحبت می کند، انسان است. و انسان بطور خود به خودی، عادل نیست؛ به ضرب قوانین، راهها و روش های گوناگون، به سمت این مفهوم کشیده می شود.

انسان، در مرحله ی اول، به دنبال از آب کشیدن گلیم خودش است، که طبیعی است. اما برای اینکه این مسیر طبیعی را اجتماعی کنیم، نیاز به نظام اجتماعی ای داریم که توده های مردم را، به آن عدالت، نزدیک کند.

نظام حاکم بر ایران، در این زمینه، از حرف فراتر نرفته، در تمام زمینه های انسان اجتماعی، شکست خورده است؛ و دیر یا زود، باید تسلیم نظامی شود که در پی تحقق این خواست ناگزیر انسان است. یعنی، اگر هر حکومتی بجز آنکه باید، برسر کار آید، نتیجه ای جز آنچه در حکومت سابق و این یکی داشته است، بر جای نخواهد گذاشت.

و، این یعنی، باز هم شکنجه، نابودی و آوارگی نسلهای پیاپی.

اما، روشن است که نیروی لازم برای عملی کردن این خواسته، در درون جامعه ی وسیع تر انسانی جای گرفته است.

گاهی وقتها، به اعتبار تاریخ، توان یک جامعه، برای رسیدن به خواسته اش کافی نیست، چرا که تبلیغات عنصر ضد تکاملی حاکم، سازمان یافته تر از مقاومت پراکنده ی مردمی است.

در این نقطه، نیروی ضد ارزش، دوام می آورد و با بکارگیری از همه ی ابزار ها، از جمله سرکوب مخالفین از یکسو، و راه انداختن موافقین در سطح کوچه و خیابان، از سوی دیگر، وانمود می کند که مردم را پشت سر خودش دارد؛ مردمی، که در همه ی میدانهای اجتماعی حضور دارند و از منافع شان دفاع می کنند.

و، دروغ آشکار، البته اینجاست که تظاهرات مخالفین، به بهانه های مختلف و از سوی نیروهای مختلف، سرکوب می شود، و معترضین، سر از زندان در می آورند.

بنابراین، در مقابل این نظام، باید مقاومت کرد. و در این مقاومت، باید همه ی مردم را وارد میدان کرد.

برای اینکار، باید از زندگی دفاع کرد و لباسهای رنگی زیبا پوشید و رقص کنان با پرچم آگاهی راه باز کرد.

بعد، وقتی مردم، در میان راه، زیر این پرچم، بیشتر و بیشتر شدند ، وقتی افق شان یکی شد، و، وقتی براستی چراغ راه، یادگیری شد، نه اینکه عده ای، با دانش محدود خود، آگاهی را به دیگران منتقل کنند، بدون آنکه خود، با همسایه ی خود همراه شده باشند، جواب درست را پیدا می کنیم.

تا رسیدن آن روز، خود را، نا گزیر، در این تنهایی، یا محفلی که ساخته ایم و ستاره اش هم طبیعتآ خودمانیم، تکرار می کنیم.

چرا که، هر چند از آن پرچم سخن زیاد گفته ایم، اما راهش را دنبال نکرده ایم؛ و متاسفانه، هر کس، در حد ظرفیت و شکل اجتماعی خود، به کشدار شدن این جدایی کمک کرده است.

با این وجود، این راه، چندان هم بی مسافر نبوده است.

بوده اند کسانی که در سرما و گرما، در پی بنای این بستر ، از آنچه داشته اند و از همه ی آنچه می توانستند داشته باشته باشند، رقص کنان، گذشتند و پس از آن، روشنایی راه شدند.

چطور است با این شعر و آهنگ شروع به رقص کنیم، رقصی که در زندگی، امید را شعله ور کند و فردا را بیادمان آورد؛ فردایی را ،که دیروز، امید کس دیگری بود.

" هوا دلنشین شد...

بهاران خجسته باد... "

3 Ansichten

© 2019 - Kambiz Gilani - Impressum