top of page

شده است گاهی؟

kambizgilani
17. Okt. 2025
1 Min. Lesezeit


با آفتاب

رنگ چهره ات باز می شود

در امتداد غروب

چشمانت برق می زنند،

وقتی که ماهتاب

در لا به لای گیسوانت

فردای دیگری را

زمزه می کند.


شده است

گاهی کودکی را

که دست بر گردن آرزوی تو

به ضیافت شادی می رفت،

در اندیشه آت

به تماشا نشسته باشی؟


شده است

که پاییز را

در ارغوانی و سبز و زرد و نارنجی اش

به چشم روزگاری

که تو را برده است با خود،

به امانت سپرده باشی

که بگویی فقط زنده ای؟


شده است

گذشته را

به آن چند زیبایی اش،

بخشیده باشی

و

دوباره

با عشق به سوی زندگی

بال گشوده باشی؟


شده است

که در گلایه ی تلخ آفرینش

صدای چهچه قناری کوچکی

تو را روح دیگری

در کالبد دمیده باشد؟


و برف سپیدی

تورا تا سیاره ای گمنام

که زبانش

که هوایش

و در و دیوارش

با تو غریبه اند،

برده باشد؟


شده است

که بگویی هنوز

ذره ای از این هستی ای؟


شده است

که آهی کشیده باشی

و

باز هم

از پشت پنجره

نگاهت را

از این همه بر گرفته باشی؟


شده است...


کامبیز گیلانی

۱۶ اکتبر ۲۰۲۵

کلن - آلمان

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page