top of page

شعر باروت

kambizgilani
8. Aug. 2019
1 Min. Lesezeit

وقتی

در میان آتش و خون

به هر سو که می نگری

رفیقی می دود

برادری می خروشد

و

آقایی

مشت گره کرده اش را

تا آنسوی ستم

شلیک می کند،

چشم های تو

زیر آتش گاز اشک آور

بغض قدیمی را می بارد.

وقتی

در میان آتش و خون

تنها نیستی دیگر

هیچ شعری

در گوش تو نمی پیچد.

هیچ زبانی

جز هجوم و انتقام

تو را آرام نمی کند

و

دریغا که راهی جز این

تورا نمی گذارند باقی.

وقتی ستم

دیریست

بر

پوست

و

گوشت

و

استخوان انسان

سوارست،

صدای شعر باروت

هوای شهر را

به لرزه در می آورد.

وقتی شادی

دیرست از محتوا خالیست،

شعر ترس و وادادگی

مثل دود

دور می شود.

وقبی ستمگر

راه را می بندد

خواب را می رباید

نفس را می برد،

راهی جز

از میان آتش گذشتن

بر جای نمی ماند.

در آن سوی آتش

شاید

شهری بنا شود

که در آن

عشق را

زبان دیگری

به رفاقت بنشیند...

شهری...

پر از رفاقت...

پر از آزادی...


 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page