top of page

صبحی برای زیستن

  • kambizgilani
  • 8. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit



صبح

از کنار رودخانه

خورشید را

درو می کنم

شب را

از بوی مردگی

که هیچ آوازی را

نمی شناسد دیگر

از صافی کودکانه ی قلبی

که هنوز

در آرزوی دیدن ستاره ای

در آسمان است

آرام

آرام

عبور می دهم

دستهایم

خیابان ها را

به کوچه می چسبانند

به همان کوچه ای

که

مشت را

با گره

آشنا کرده بود

ابری

که باران را

در غصه ی باریدن

در هیچ رویایی

نمی بیند دیگر

با باد

آشتی می کند دوباره

مگر

صورت قشنگ فردا

از شکوفه

از جنگل و رودخانه

خاک را

بی نیاز کند

صبح

بیدار می شود

در ترانه ای

در پیشگاه بلند آفتاب

وقتی

پایی

که زخم شلاق را می شناسد

شهر را

از زنجیر بی رحم نفرین

رها کند

بیدار می شوی

در آن چهره ی خاکستری

که باران را

در آستین گلگونش

به روی رنگ و رخ زرد باغ

می پاشد

بیدار می شوی

از کابوس شبی

که شبیه نعره ای

در بستر زخمی روح

کلمات را بلعیده است

صبح

دیوار نیست دیگر

آنکه

تو را در بستر شکستگی

از عشق

ربوده است

بیداری

آرزوی مشکوکی نیست

که تو

هر روز

بر دیواره ی غمگین آن

نشان بگذاری

که

زمان را

در شتاب

بیاد بسپاری

صبح

تردید نیست دیگر

صبح

بهانه ی بی خوابی شبانه

نیست

صبح

چشم توست

قلب من است

و

دستی

که مشت را

از خاطره

به پای راه

می چسباند

صبح...

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page