top of page

صدای قلب شب

  • kambizgilani
  • 9. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit

Aktualisiert: 14. Jan. 2020




باد را رها می کنم و چشم هایم را به باران می سپارم و به صدای قلب شب افسون می شوم وقتی شانه هایم را از سنگینی اندوه برمی گیرم زخم هزارحادثه گلبرگ های عبور را به خاک نشانده است . باد را رها می کنم که باران را بر این خاک زخمی بنشاند روزگار غمگین نیست من و تو غم روزگار را بی دریغ در قلب خود نشانده ایم . بادی که از رنج زمان تا خاک چشم روشن تولد را بشارت می دهد بیهوده از چشم باغ جاری نمی شود ، باغبانی بیدار از این سیل پیچش دست پینه بسته را فدای گل کرده است . اشکی که از این آه می بارد فریاد است باغی که از این خاک زخمی گیاه می زاید آزادی است و تو باغ آزادی را از اندوه پاک خواهی کرد .

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page