top of page

قرار چشم های ما

kambizgilani
9. Aug. 2019
1 Min. Lesezeit



چشم های زیبای تو شهر را پر از خنده می کند . وقتی خنده هایت را خانه به خانه در کوچه ها تقسیم می کردند ، اشک هایم را از پنجره ها شستم . قرار چشم های ما تولد گل بود آفتاب شاهد برق نگاهمان . آسمان در آن شب بی ستاره زمین را در انبوه خاطرات با کتابی زنده به زیارت سحر می فرستاد و من با جهانی در کوله بار به تماشای شکوفه ی عشق پشت هر دری پایکوبی می کردم . دست مهربانت که از راه رسید ، شانه ام از بار سنگین انتظار رها شد و من دو باره چون خوابی که از آخرین صافی عشق گذر کرده باشد با بال و پر قلب روشن تو خود را به آب و آتش روزگار زدم . بیست و سوم فوریه 2005

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page