Suche
  • kambizgilani

نامه سرگشاده به آقایان! بوش و احمدی نژاد



گو که می دانم سرتان شلوغ است و فرصت خواندن مطالبی از این دست را ندارید، و از شما چه پنهان، برای من هم نوشتنش، خالی از اشکال نیست، ولی می خواستم به بهانه ی یکی دو موضوع حاد اخیر، کمی وقت تان را بگیرم.

برای اینکه رعایت اصلی ترین نقطه ی مشترک، یعنی قدرت، را کرده باشم، از شما شروع می کنم.

چندی پیش، در سنا گفتید که معدودی ملا، مردم ایران را به گروگان گرفته اند و مانع حضور دمکراسی در این کشور شده اند. و البته پیش از این هم گفته بودید که برای برقراری دمکراسی در ایران، از امکانات گوناگونی استفاده می کنید تا مردم ایران به این خواسته برسند. یعنی همین خواسته ی شما، که، شما به عنوان یک قدرت برتر ، در صدد هموار کردن این راه، برای مردم، یعنی مردم ایران، بر آمده اید.

در این گیرودار، بحث سلاح اتمی، موقعییت شما را کمی محکمتر کرده است. و شما با این شعار که چنین حکومتی ، با مجهز شدن به سلاح اتمی، تبدیل به قدرتی خطرناک می شود، آتش توپخانه ی سیاسی تان را سنگین تر کرده اید.

حتا در روند همین داستان کاریکاتور پیامبر مسلمانان هم، با برخوردی انتقادی به روزنامه ها و دولتها ی اروپایی، مقام مذهب را در درجه ی بالاتری قرار داده اید. یعنی که شما به اندیشه و اعتقاد مسلمانان ، بهای ویژه ای می دهید؛ و هدف شما ، اینست که مردم جهان، بویژه آنها که در عراق و افغانستان و ایران و سایر کشورهای عربی، زندگی می کنند، از موهبت های دمکراسی، بهره مند شوند.

و خب، طبیعی است که شما اهل حرفهای تو خالی و تهدید های بی پشتوانه هم نیستید. شما مردم افغانستان و عراق را نجات داده اید. دست کم، نصف بیشتر راه را رفته اید. چرا نصف بیشتر، کار را تمام کرده اید. مردم آزاد شده اند. حالا دیگر خودشان باید، ضامن حضور این آزادی باشند. درست، همین ماجرا هم باید در ایران و کشورهای مشابه پیاده شود. در کشورهایی که نیروهای مبارز مردمی یا عقیم شده اند، یا زورشان، بیش از این، به حکومت نمی رسد.

از این حرفها ، که دستهایی پشت پرده اند، یا این سازمان جاسوسی و ضدجاسوسی، این خط و آن خط را پیش برده است، این روزنامه نویس و نویسنده و فیلمساز، علیه شما چیزی بگوید یا بنویسد ، کک تان هم نمی گزد، اگر هم گزید، اشکالی ندارد، اینها همه به دمکراسی تعلق دارند، همان که شما برایش مبارزه می کنید؛ که شما، از ارزش، از آن نام می برید؛ و همان طور که بارها گفته اید، به کسی هم اجازه نخواهید داد به این ارزش ها صدمه برساند.

البته یکی ـ دو انتقاد، ذهن مرا به خودش مشغول کرده است که فکر می کنم بد نیست در این نامه بگنجانم.

مثلا، من فکر می کنم شما یک جریان تند سیاسی را دنبال می کنید که در این نوع نگرش، دمکراسی، نمی تواتد معنایی داشته باشد. شما، از ارزشهایی صحبت می کنید که بر اساس مبارزات پی گیر اندیشمندان و نیروهای مبارز غربی، در طول سالیان دراز شکل گرفته است. آنچه شما آن را ارزش می نامید، دقیقا در نقطه ی مقابل عملکرد شما قرار می گیرد.

شما دروغ های بزرگ را تایید می کنید، اگر که آن را نمی سازید؛ بعد هم، آن دروغ را با دروغی دیگر، یا تایید می کنید، یا تکذیب. نمونه اش، وجود سلاح کشتار جمعی در عراق بود.

بسیاری، زیر بمباران هایی که شما دستور داده بودید، کشته شدند. و جنگی که هنوز در جریان است، دلیل دیگری است، نشانگر جدایی اندیشه ی شما، از آن ارزشهایی، که ساختار دمکراسی را مشخص می کند.

برای رساندن جامعه ی بشری به ارزشهای والای انسانی، که شما آن را در چارچوب دمکراسی شناسایی می کنید، عنصر ویژه، انسان است؛ همه ی انسان!

شما انسان را از صحنه خارج می کنید ؛ قدرت کور را جانشین آن، و بر قدرتی که هیچ پشتوانه ای، جز انباشت سرمایه ندارد، تکیه می زنید.

شما، به عنوان راست ترین جناح این اندیشه و چهره ی اجرایی آن، بیش از اندازه، از کارت تان استفاده کرده اید. کارتی که پیشینیانتان هم، کما بیش از همین راه، از آن سود برده اند.

در مورد ایران، مثلا، دوره ی دکتر محمد مصدق، نشانگر علاقه ی وافر اجداد شما به آزادی مردم ایران بود. البته، غرضم از این نوشته، گله‌گی نیست و اصلا میل ندارم اشتباه دیگران را پای شما بنویسم. همین جوری از ذهنم گذشت.

ولی از این جمله ی شما که عده ای معدود، مردم ایران را به گروگان گرفته اند، خیلی خوشم آمد؛ و بی اختیار یاد خودتان افتادم؛ بعد هم یاد مردم آمریکا. حتا یاد سربازهایی افتادم که در افغانستان، عراق و دیگر کشورها هستند. بعد، یاد سربازهای کشورهای دیگر افتادم که شما متقاعدشان کرده بودید در جنگ شرکت کنند. بعد، یاد مر گشان افتادم؛ یاد خانواده هاشان. بعد، دوباره چهره ی مصمم و جدی شما جلو چشمم نقش بست. بعد، بی اختیار، همه ی کشورها از جلو چشمم رژه رفتند؛ کشورهای غربی. بعد یاد دمکراسی افتادم.

دمکراسی؟!

آقای بوش! شما دمکراسی را به گروگان گرفته اید.

حالا اگر اجازه بدهید، و البته در حضور شما، همتا ی ایرانی تان را هم مخاطب قرار دهم، هرچند که که شما بی همتا هستید، ولی در دنیایی که ارزش ها را عنوان ها تعیین می کنند، ناچارم به این موارد ،دقت داشته باشم.

محمد مختاری، سعید سلطانپور و صدها هزار زندانی شکنجه و تیرباران شده، روی دستتان مانده است. حالا اگر عکس شما، در این یا آن وزارتخانه باشد یا نباشد، فرقی در اصل داستان ندارد.

آزادی اندیشه، آزادی بیان، آزادی نوشتن و کشیدن کاریکاتور را تاب بر نمی آورید. اگر در جایی کسی، پیامبر اسلام را مسخره کند و یا متنی بنویسد که درست نباشد، یا حتا مزخرف و دروغ باشد، شما برای اینکه خودتان را در رهبریت جریان اسلامی قرار دهید، بسیج راه می اندازید، تا حرمت اسلام و پیامبرش را حفظ کنید، ولی حرمت انسانهای دگراندیش را ، که حرف و راهشان از شما جداست ، تا نقطه ی حذفشان، زیر پا له می کنید. آن هم دگراندیشان کشوری را که در آن حکومت می کنید.

این همان درسی است که شما از اسلام گرفته اید؛ و آنچه به دیگری این امکان را می دهد که با کسی که هزارو چهارصد سال پیش می زیسته، شوخی کند، یا به مسخره بگیردش، همین عملکرد شماست. شمایی که حاضرید ملتی را به خطر بیاندازید، فقط به دلیل اعتقاد شخصی خودتان، که البته امروز دیگر، حفظ بقایتان هم، به آن گره خورده است.

شما به عنوان مبارزه با اسراییل و به این عنوان که رهبریت خود را در جهان اسلامی، از این نوع، محکمتر کنید، فکر مردم خودتان و جهان را به پشیزی هم نمی گیرید.

از سویی ، تمام بنای کارتان را گذاشته اید روی حفظ ارزشهایی که خطر سرنگونی، همیشه تهدیدش می کند. ــ پس باید مسلح تر شد و هر چه بیشتر خود را محکم کرد تا دشمن جرات دست اندازی پیدا نکند و از سوی دیگر، سرکوب داخلی را تا هر اندازه که لازم باشد، بالا می برید.

اما، دشمن اصلی شما، قویتر از آن است که شما یارای مقاومت در مقابلش را داشته باشید. دشمن واقعی شما ، نه جناح کنونی قدرت آمریکاست، نه کمونیسم و نه هیچ کدام از حرفها و شعارهای حاشیه ای دیگر، که شما از آنها به عنوان دستاویز استفاده می کنید.

دشمن شما، اندیشه ی ضد آزادی شما ست؛ و شما قادر به نابودی این دشمن در وجود خودتان نیستید. تجربه ی همه ی سالهای حکومت مورد نظر شما، بر این واقعییت، صحه گذاشته است. و درست در این نقطه است که اپوزیسیون شما، وارد میدان می شود، و به شما ضربه وارد می کند.

اگر اپوزیسیون، پشت داستان سلاح اتمی شما می رود، برای این است که می خواهد از این فرصت هم، مثل هر امکان دیگری، استفاده کند تا متحد خارجی پیدا کند؛ متحد، برای بیشتر مطرح کردن خودش و نشان دادن چهره ی ضد آزادی شما. می دانید برای چه؟ برای اینکه شما آنقدر از قدرتی که بدست آورده اید سوء استفاده کرده اید، که جایی برای هیچ شبهه و سوء تفاهم، یا آشتی و تحملی باقی نگذاشته اید.

در یک جامعه، آن هم جامعه ای مثل ما، دست کم، سی سال طول می کشد، تا نویسنده ای مثل محمد مختاری یا سعید سلطانپور در رده های بالای فرهنگی و هنری قرار گیرند. و شما در یک چشم بهم زدن، آنها را از روی " نقشه ی حیات" حذف می کنید.

شمایی که در مقابل دمکراسی غربی ایستاده اید، این چنین فرهنگ و اندیشه ای را تبلیغ و ترویج می کنید. همین شمایی که امروز، به عنوان تند ترین جناح موجود این حاکمیت، آینده ی مردم را به سمتی نا معلوم تر سوق می دهید.

بگذریم از اینکه، برای برخی، خطی که پیش می برید، نقطه ی عطفی به حساب می آید، اما تا آنجا که به عملکرد شما بر می گردد، باز هم خطر بیشتری برای آن مردمی بوجود می آورید که در آن سرزمین مانده اند.

سندیکا های کارگری در جهان وجود دارند. بعضی وقتها بین آنها و ماموران دولتی، برخوردهایی هم پیش می آید، اما تا به حال شنیده نشده است که خانواده های آنها هم آزار داده شوند، اما در ایران زیر دست شما، این هم، امری عادی شده است. و من گمان نمی کنم این موضوع با اسلام سر و کاری داشته باشد. ولی برای آنها که از عملکرد شما، سراغ ریشه ها را می گیرند، خوراک خوبی برای بحث های ریشه ای فراهم می آورد.

حتا، برنامه های تلویزیونی خارج کشوری و مبلغین گوناگون رسانه ای شما هم ، این ساختار فکری را نمی توانند برای چشمهای کنجکاو و بیدار، طوری بزک کنند، که ماجرای حضور شما کمی متعادل بنظر رسد.

شما از حق مردم فلسطین در مقابل نیروی اشغالگر صحبت می کنید. از درد این اشغال، تجاوز، تحقیر و حق آزاد زندگی کردن این مردم در سرزمین شان می گویید.

مشخصات این تهاجم را، مردم سرزمینی که شما با اندیشه ی خود اشغال کرده اید، که از شکنجه و اعدام و تیر باران دریغ نکرده اید، بخوبی می شناسد. شما به نو جوان و جوان، به زن و مرد، به پیر و جوان رحم نکرده اید. هر کس هر چه گفت، سنگین بهایش را پرداخت. حتا نیروی هایی که به خود شما وفادار بودند.

مثل همان بسیجی ها، که آنها را در دوران جنگ، روی مین های انفجاری می فرستادید. جنگی که خیلی پیش از آنکه "امام"، آن جام معروف را سر بکشد، می توانست، خاتمه پیدا کند. می توانست اصلا شروع نشود؛ اگر موضوع اصلی، مردم، و نه"اسلام عزیز" می بود.

تا ته خط را باید رفت، نه؟ چاره ای نمانده است. نه مردم را دارید، نه شما بخصوص، می توانید آنقدر که لازم است در مقابل همتای آن طرف خط، سر خم کنید.

سوال این است که از جیب چه کسی باید خرج شود؟ مردم؛ کدام مردم؟ محرومترین طبقه ی مردم، سنگین ترین بها را باید بپردازد. همان که شما خودتان را حامی منافعش می دانید. به این دلیل، شما، مردم ایران و آینده ی آنها را به گروگان گرفته اید. و به آنها، به فرض اینکه در سال پنجاه و هشت به شما رای داده باشند، هرگز این امکان را ندادید که اجازه ی رای دیگری را داشته باشند. رای دیگری، که محتوای دیگری را جستجو کند.

آقایان!

شما هردو ، دست کم در رابطه با موضوع مشخصی بنام ایران، از یک نقطه حرکت می کنید و در راهی مشترک قرار می گیرید. راهی که اگر دیگران ساکت بنشینند، که نخواهند نشست، و شما را بحال خودتان بگذارند، که نخواهند گذاشت، فاتحه ی یک دوره ی دیگر تاریخی را برای مردم ایران خواهد خواند.

شما هر دو، از مذهب، با درک خاص خودتان، بنفع خواسته هایی مشخص، سوء استفاده می کنید. هر دو، خود را نماینده ی واقعی مردم معرفی می کنید و هر دو، می خواهید جهان را از دست آن یکی نجات دهید.دست کم، با این شعار، حرکت و یارگیری می کنید.

اما جهان ، با همه ی مشکلاتی که امثال شما برایش بوجود آورده اید، راه خود را باز هم پیدا خواهد کرد. راهی که دنبال همان ارزش هایی است که هردو شما حرفش را می زنید، اما عمل نمی کنید. به همین دلیل، کار را برای کسانی که واقعا در پی تحقق بخشیدن به آن حرفها هستند، دشوار می کنید. یعنی دیگر هیچ کس ، هیچ حرفی را، از هیچ کس دیگری نمی پذیرد. حرفی که آزادی را نمایندگی می کند.

با این وجود، برقراری عدالت اجتماعی، تنها راه نجات انسان است، و، نه، زیر چتر این یا آن آیین و قانون و مسلک رفتن. انسان باید از همه ی امکانات این سیاره استفاده کند، از شکوفایی اندیشه هایش ، تولد و مرگش، هنر، علم و ادبیاتش؛ و آن را در اختیار همه ی بشریت بگذارد. ما، همه، انسان هستیم. این زمین به همه ی ما تعلق دارد. آزادی به انسان گره خورده است. و در این روند، تقسیم عادلانه ی ثروت، رمز اصلی گشایش راه است. و آنها که از زندگی بهتر، برای مردم این کشور یا آن دیگری صحبت می کنند، باید در راستای حل این معضل حرکت کنند.

آقایان!

شما به گروه کسانی تعلق ندارید که جهان را بسوی خوشبختی هدایت می کنند. اندیشه ی شما بسیار کوچک، خطرناک، و خالی از عشق به آزادی انسان است. از دو فرهنگ تغذیه کرده اید ، به دو قشر، حتا طبقه ی گوناگون تعلق دارید، اما روی مدار یک دایره قرار گرفته اید.

ازآنجا که هر انتقاد و نفی ارزشی ی پدیده ای ، راه حلی هم طلب می کند، پیشنهاد مشخص من در ارتباط با ایران، به شما، آقای جرج دبلیو بوش! رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا این است که، از نقش خود به عنوان ناجی مردم ایران صرف نظر کنید و اگر خواستار جبران گذشته ها هستید، تعیین سرنوشت مردم ایران را به خودشان واگزار کنید. و با شعارهای حمایت از مردم ایران، در حالی که حضور نظامی شما در منطقه، گسترده است، باعث فشار بیشتر رژیم، بر مردم نشوید.

بدیهی است، رژیمی که مردم را به گروگان گرفته، هر حرکت مردمی را سرکوب می کند و با برچسب آمریکایی زدن به آن، خودش را از پاسخگویی، حتا در اختلاف عقیده های داخلی، معاف می کند.

اگر مبارزه ای قرار است، صورت بگیرد، فقط می تواند از طریق نماینده های واقعی مردم باشد که به اشکال مختلف، در صحنه حضور دارند و صرف نظر از دیدگاه هاشان نسبت به این یا آن اندیشه، این یا آن قدرت خارجی، روی آزاد سازی ایران ایستاده اند و دست کم تا به امروز، دست از مبارزه نکشیده اند. مبارزه ای، که حضور خودش را از شعارهای مقطعی، تو خالی و بی پشتوانه، جدا می کند.

امیدوارم که متوجه منظورم شده باشید، وگرنه...

و اما آقای محمود احمدی نژاد،" رئیس جمهوری اسلامی ایران"، امیدوارم که تا اینجای صحبت، توانسته باشم موارد را منطقی مطرح کرده باشم.

پیشنهاد من به شما این است که :

شرایطی را بوجود آورید که حاکمیت شما، تسلیم شود؛ تسلیم خواسته ی اکثریت مردم ایران. یعنی بپذیرید که به بن بستی که شاید فکرش را هم نمی کرده اید، رسیده اید. شاید بتوانید، مثل آن دو ی قبلی، هشت سالتان را هم به پایان برسانید. شاید بتوانید با فشار و سرکوب، به همه ی کسانی که در انتظار خوردن حلوای شما هستند، دندانتان را هم نشان دهید، ولی در خاتمه، در کنار پلیدترین آدم خواران تاریخ قرار می گیرید.کمی فکر کنید، آیا این واقعا همان ایده آل شما بوده است؟

ممکن است پس از فکر کردن، به اینجا برسید، که:" خب، بعد از این همه کارها که کرده اِم که دیگر جای برگشتی باقی نمی ماند. حتا اگر حرف این بابا هم درست باشد، تاریخ، تکلیف مرا روشن کرده است، و، دیگر، از سرنوشت گریزی نیست "! دقیقا در همین نقطه، شما به عنوان آخرین" رئیس "این" جمهوری" می توانید، حساب خودتان را از دیگران، و حتا از کارهای قبلی تان جدا کنید؛ و به این ترتیب، در برچیدن یکی از سیاهترین حکومت های تاریخ ایران کمک کرده باشید.

در دنیای تئوری، این راه حل انسانی وجود دارد؛ بدیهی است که برای عملی کردنش، باید مکانیسم های لازم را جستجو کرد؛ که البته، با سرکوب این یا آن سندیکا ، حذف این آدم یا آن کشور، از صفحه ی کشور و جهان ، هماهنگی ندارد.

امیدوارم که متوجه منظورم شده باشید، وگرنه...

وگرنه، با شتابی کمتر و تحمل ستم و دردی بیشتر، وقتی محرومین و ستمدیدگان، به اندازه های لازم آگاهی دست پیدا کردند، وقتی دستهای نیروهای آزادیخواه، با مانع های کمتری به سوی هم دراز شدند و یکدیگر را فشردند، و، وقتی ارزشهای محکمتری، اندیشه و قلب انسان را به هم گره زد، حساب شما، روشن خواهد شد. این قطعی است!

تا آن روز، جان این هستی، آتشی است، زیر خاکستر؛ هستی بی کرانی که که شریانش آزادی است؛ از آن گونه که از قلب همه ی مردم جهان می گذرد؛ از آن گونه، که در ایران، "تولدی دیگر" را جشن می گیرد. از آن گونه که نظم شما را، وارونه می نویسد. ازآن گونه...

و، روشن است که این جان، تسلیم سردی و نموری این روزگار نخواهد شد؛ تا، تاریکی ، از پشت شهرهای اسیر فرو ریزد.

2 Ansichten

© 2019 - Kambiz Gilani - Impressum