Suche
  • kambizgilani

!نقد تئاتر: آوای قو از توی قوطی

آوای قو از توی قوطی!

نویسنده و کارگردان: فرهاد مجدآبادی

بازیگران: احمد نیک آذر، کمال حسینی، مهرداد هدایتی

همزمان با هفتادمین سالگرد زنده نام، دکتر غلام حسین ساعدی، در کلن، نمایشی روی صحنه آمد. نمایشی که در نمایشی دیگر می آمیخت.

گو که نقد هر کار فرهنگی ای که در تبعید بر گزار می شود، ویژگی خاص خودش را دارد ـ که البته مفهمومش این نیست که باید بدون برو برگرد درجه ی بالایی هم داشته باشد ـ اما این یکی، چند نقطه ی قوت قابل باز نگری، باز گویی و یاد آوری دارد.

از دو زاویه ی متعارف نقد، به نمایش وارد می شویم:

داستان و اجرا.

چرا که این هر دو، یکی نیستند، و تنها در بهترین شکل حضور خود، می توانند یکی باشند.

داستان زندگی یک انسان ایرانی است که زندگی در غربت را تحمل می کند؛ خوش قیافه نیست؛ در سن و سالی هم نیست که دست و بالش باز باشد و راهش به هر سو که بچرخد، هموار. از نظر مالی زیر فشار است و از نظر شغلی، با وجودی که راههای گوناگونی را آزموده است، نا موفق و در هم شکسته. با این وجود، انسانی است که تن به تسلیم نداده است.

راه چاره می جوید.

یکباره، فکری به سرش می زند. فکری که شادش می کند. به همین دلیل، می رود سراغ کسی که قبولش دارد. سراغ یک روشنفکر سیاسی یا سیاسی کار تبعیدی ؛ سراغ کمال حسینی، با نام نادر، در نمایش.

پرده ی اول نمایش، با ورود این انسان به حریم آن روشنفکر شروع می شود.

روشنفکر، که پشت کامپیوتر نشسته است و از طریق پالتاک مشغول رد و بدل کردن فحش با طرف دیگر است، حضور این آدم را جدی نمی گیرد و وقتی می فهمد که او تصمیم گرفته است در یکی از این برنامه هایی که یک شبه « سوپر استار» می سازند، شرکت کند، مسخره اش می کند.

اما احمد نیک آذر، که اسمش در نمایش" ابی "گفته می شود، و" عبی" نوشته؛ که این هم در جریان نمایش روشن می شود چرا، نشان می دهد که شوخی ندارد. از طرف دیگر، روشنفکر نمایش هم که مدام در حال شعار دادن است و خود را گرفتار نشان می دهد، او را جدی نمی گیرد، و در نهایت، وقتی می خواهد قدم مثبتی بر دارد، می گوید که کار هر کس به خودش مربوط است .

"ابی" بعد از این که از این سو دستش به جایی بند نمی شود، به سراغ دوستی دیگر می رود.

این دوست دیگر، کاسب است؛ اهل خرید و فروش و معامله. کسی که ضمنا صدای خوبی هم دارد. مهرداد هدایتی، با نام حسن، این نقش را بازی می کند.

حسن، وقتی از فکر رفیقش با خبر می شود، خنده اش می گیرد و او هم شروع به دست انداختنش می کند. ولی با سماجت او که روبه رو می شود، جدی اش می گیرد. در همین گیر و دار هم روشن می شود که اسم واقعی " ابی"، ابراهیم نیست، بلکه عبدالله است، و آن "ابی"، همین "عبی" است.

عبی به او می گوید که اصلا قد و قواره و لحجه ی بد آلمانی او ، نقشی در اصل قضیه ندارد. او می تواند آذری بخواند. زبان مهم نیست، استعداد مهم نیست، توانایی و لیاقت هم مهم نیست. کاری که بقیه کرده اند، او هم می تواند، بکند.

در کشاکش جر وبحث های دیگر، که بین این دو نفر در جریان است، نتیجه به اینجا ختم می شود که دوباره با تغییر قیافه به سراغ نادر بروند.

صحنه تغییر می کند.

حسن، به عنوان اولین نفر وارد حریم روشنفکر سیاسی می شود. همان دعوا و دشنامگویی پالتاکی، هویت نادر را مشخص می کند. حسن به او می گوید که عبی خواسته با تغییر قیافه، نادر را گول بزند و نشان دهد که خواننده ی خوبی است. بهتر است که او هم به روی خودش نیاورد.

عبی با پوستژی قهوه ای، کاپشنی چرمی و شلوار جین و عینک می دود تو ...

در ادامه ی نمایش، که هر کس حرف خودش را می زند، کاربه برخورد های دو نفره بین عبی و نادر، و عبی و حسن هم می کشد. بحثهایی که ریشه های هویتی

دارند.

اما با این که هر کدام در دنیایی متفاوت از دیگری زندگی می کند، غم غربت، آنها را در نقاطی به هم گره می زند.

آواز هایی از گذشته، که خاطرات شیرین و غم انگیزی را با خود یدک می کشند، صحنه را در دست می گیرند. در این مرحله، بازیگران، گاهی وقتها، با تماشاگران، ارتباط نزدیک تری برقرار می کنند.

در جایی، نادر رو به تماشا گران می کند و می پرسد که راستی کسی می داند که شاعر این ترانه کیست؟ با طرح این پرسش می خواهد به این جواب برسد که کسی به شاعران توجه نمی کند.

چند نفری اسمهایی را بر زبان می آورند، که البته اسم آن شاعر در میانشان نبود. و این در حالی است که اسم شاعر در بروشوری که تهیه شده بود، گنجانده شده بود. و شعر از نظر محتوایی، مفهوم گویای انسان غربت زده ی نمایش بود.

حسن، با صدای گرمش، برای آنها که این شعر ها و آهنگها را می شناختند، فضایی می ساخت که درد غربت، بیشتر روی سینه شان سنگینی می کرد. دردی که ریشه ها را جست و جو می کند و با سفر به ایران، بر طرف شدنی نیست.

عبی، که برای رسیدن به این آخرین شانس زندگی اش، حتا حاضر است کار دونفره را با حسن پیش ببرد و امیدش را تا آخرین نفس از عنصر سیاسی نمایش قطع نمی کند، در آخرین صحنه، به رسم زورخانه، در حالی که کفش و جوراب و بالا پوشش را در می آورد، با یک زیرپیراهنی و شلواری که دمپایش را تا زانو بالا زده است، با نوای ضرب زورخانه ای، شروع به رقص می کند. رقص آخر! رقصی که تمام انرژی و توان او را می طلبد. در پایان، می نشیند، در حالی که دستهایش به سوی آسمان گشوده، مانده است.

آن دو نفر دیگر هم، که در کنار او نگران ایستاده اند، با نگرانی به او خیره می شوند. حسن با وحشت، می پرسد که نکند اتفاقی برایش افتاده باشد. و نادر که نبض عبی را گرفته است ، می گوید :

" «سوپر استار» شد".

هر صد نفر تماشاگر درون سالن، با کف زدن، کار را تشویق می کنند.

فرهاد مجدآبادی ، به روی صحنه می آید و در کمال تواضع، از همه ی کسانی که به او در به اجرا در آوردن نمایش کمک کرده اند، تشکر می کند.

از آن جمله ی آنها، بازیگران نمایش هستند، که ممر درآمدشان، در آن سه ماهی که در تمرین بودند، از راندن تاکسی تامین می شد، و باید وقتشان را طوری تنظیم می کردند، که به هر دو کار می رسیدند.

در مورد تاکسی، نکته ای وجود دارد که دانستنش خالی از لطف نیست. در شهر کلن، مرکزی وجود دارد که در حدود هزار و چهار تاکسی را نمایندگی می کند. این مرکز ازچند اتاق و ابزاری پیش رفته استفاده می کند تا پیام در خواست تاکسی مسافر را به راننده برساند و این از طریق دستگاهی است که در هر تاکسی نصب شده است.

چند روز قبل از برگزاری نمایش، چندین بار در روز، این پیام روی این دستگاه دیده می شد: " تئاتر ایرانی در شهر کلن..." و این همان نمایش دیگر است. در این نمایش، ایرانی ها نشان دادند که در غربت، از هر امکانی، در راستای حرکات فرهنگی، استفاده کنند.

و اما چند نکته ، در راستای نقد:

داستان، از نظر موضوعی، همیشه می تواند گیرا باشد. چون به زندگی در تبعید بر می گردد. نویسنده، در واقع خود به عنوان کسی وارد صحنه شده است که روشنفکر سیاسی را مورد انتقاد قرار می دهد. به عبارتی، حتا تا زدن پنبه اش هم پیش می رود. از روشنفکر نشسته در کنار کامپیوتر و پالتاک شروع می کند و تاسازمانهای سیاسی، کار را دنبال می کند. از " خلق قهرمان " می گوید؛ از "انقلاب شکوهمند" و از مبارزات ضد امپریالیستی، بدون اینکه اسمی از جریان خاصی بیاورد.

نکته این نیست که او چرا انتقاد می کند؛این حرفها، به اندازه ی کافی در میدان ظاهرشده اند.

نکته اینجاست که نویسنده، ظرف مناسب را انتخاب نکرده است. یعنی مثلا برای این کار، نیاز به دو بازیگر برای روشنفکر سیاسی است. یکی ، آنکه از تمام این اسم ها استفاده می کند که دروغ بگوید. همان که بین او و مردم فاصله افتاده است. همان که بجز منافع خود، به هیچ ارزش دیگری وفادار نیست. همان که نام سازمانها، انجمنها، کانونها، احزاب و حکومت ها را به رسوایی و نابودی می کشاند.

اما آن روشنفکر دیگر، که براستی از خلق قهرمان صحبت می کند، و تا پای جان ایستاده است را نمی توان در این ردیف قرار داد، یا هویتش را از این دوگانگی جدا نکرد. اساسا، حضور همین روشنفکران ، ادیبان ، آگاهان متعهد و مسوول است که تاریخ انسان آزاد را منسجم کرده است. همین ها که در عرصه های وسیع مقاومت انسان در مقابل زور و شکنجه، سینه ی خود را سپر دفاع از مردم کرده اند و در قدرت، مردم را به گروگان نگرفته اند.

این کمبود را در نمایش، بویژه بیشتر حس می کنی، وقتی می بینی نویسنده، خودش به گروه دوم روشنفکران تعلق دارد.

و البته، اینکه در پایان داستان، مرگ آرزویی موهوم را با باز گشت به اصل خود، به زندگی باز می گرداند، پاسخگوی آن کمبود نمی تواند باشد. تیز و روشن اینکه، جای روشنفکر مبارز تبعیدی، در نمایش خالی است. در نمایشی که این حضور باید فوران کند.

من پیشنهاد می کنم در جایی از نمایش، مثلا آنجا که انسان نه چندان پیچیده ی تبعیدی، به ریشه ی خود بر می گردد، روشنفکر مسوول، از طریق بازیگر دیگری به صحنه وارد شود و ضمن تسویه حساب تاریخی با روشنفکرسیاسی فریبکار، نزدیکی خودش را با مردم، نشان دهد و در پایان، او در کنار مردم ایستاده باشد. قصدم این نیست که کار کلیشه ای شود، یا در دایره ای قرار گیرد که در آن دو رنگ داشته باشیم. اما حذف این دو یا یکی از آنها هم، باعث در هم ریختن کل ترکیب می شود.

من فکر می کنم حتا بهتر است این نقش را خود نویسنده بازی کند. چهره اش برای ایفای این نقش ، برازنده است.

نکته ی دیگری که مثل مورد گفته شده، نقص دیالکتیکی نیست، با این حال برایم براحتی هم قابل هضم نیست، این است که با گذاشتن صدایی گرم، در دهان کاسبکار، هنر اصیل، زیر سوال رفته است. هنری که می توانست از نقطه ی شفاف تری تراوش کند.

گو که در این روزگار، هنر هم وسیله ای است که صاحبان قدرت، از طرق گوناگون آن را به مسلخ برده اند و هنرمند بدش نمی آید که بیشتر هوای جیبش را داشته باشد ، تا خلاقیت و تعهد هنری و انسانی اش را.

در مورد کارگردانی، تنظیم کار بازیگران و نور و صدا، روال منطقی کار را کارگردان، دنبال کرده است. صحنه ی نمایش، آنقدر ها با دکوراسیون سر و کار نداشت، گریم ویژه ای هم در کار نبود، از این رو مشکلی هم در دید بوجود نمی آورد.

از نظر تکنیک و سبک کار، فاصله گذاری ها رعایت شده بودند.

بازیگران، کار مشترک متناسبی را با هم پیش می بردند. بین شان هماهنگی وجود داشت. گاهی وقتها که بعضی دیالوگ ها از سوی یکی یا آن دیگری، طولانی بنظر می رسید، با مداخله ی ظریفی که باطنز عمومی داستان گره خورده بود، تماشاگر را به نقطه ی دیگری می کشاند؛ حرکتی که بازی خوب بازیگران را تایید می کرد.

هر سه بازیگر، توانستند نقش های خود را خوب در آورند. انتخاب آوازها و ترانه ها که گرایشی سلیقه ای است ، با موضوع نمایش، رابطه ی دلنشینی پیدا کرده بود، که حاصلش ،پیوند مناسبی بین روی صحنه و تماشاگر بوجود آورده بود. در پایان، برای همه ی کسانی که این کار را روی صحنه آورده اند، آرزوی موفقیت می کنم. واقعا!


5 Ansichten

© 2019 - Kambiz Gilani - Impressum