top of page

و زمان می گذرد

  • kambizgilani
  • 18. Jan. 2025
  • 1 Min. Lesezeit


و

زمان می گذرد

آن چنان نرم

که لطافت گلی پر عطر

آزادی را

در طبیعت زیبا

با مهر در هم می آمیزد


و

آن چنان تند

که شلاق باران

روح خسته ی انسان گمشده

در خویشتن عاصی را

دوباره

به زندگی برگرداند


تا دوباره

چشم ببیند


چشمی

که از دل سو می گیرد

سویی

که عشق را می جوید


و

برگ سبز را

در کنار چهچه رنگین ترین پرنده

به تماشا می نشیند


کامبیز گیلانی

۲۷ دسامبر ۲۴

کلن - آلمان

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page