top of page

پهلوان زخمی

  • kambizgilani
  • 9. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit



زنگ را به صدا در آورید که پهلوان زخمی دو باره به جان می آید . طبل ها را به غرش در آورید که خلق بلا کشیده از این روزگار وحشت جان بدر خواهد برد . چشم زمین رفیق آسمان است که دل ستاره را روشن کرده است . کجاست دست به هم پیوسته ی ما کجاست گورستان طعنه های فرسوده کجاست باغ حرف های قشنگ که من و تو را به ما در آورد و ما را ما به آفرین تاریخ به چسبانیم . که ما از این روزگار هجرت و جدائی با هر دو چشم عشق را برانداز کنیم . 13 ژانویه 2005

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page