top of page

پهلوان زخمی

kambizgilani
9. Aug. 2019
1 Min. Lesezeit



زنگ را به صدا در آورید که پهلوان زخمی دو باره به جان می آید . طبل ها را به غرش در آورید که خلق بلا کشیده از این روزگار وحشت جان بدر خواهد برد . چشم زمین رفیق آسمان است که دل ستاره را روشن کرده است . کجاست دست به هم پیوسته ی ما کجاست گورستان طعنه های فرسوده کجاست باغ حرف های قشنگ که من و تو را به ما در آورد و ما را ما به آفرین تاریخ به چسبانیم . که ما از این روزگار هجرت و جدائی با هر دو چشم عشق را برانداز کنیم . 13 ژانویه 2005

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page