top of page

آفتاب آزادی

  • kambizgilani
  • 8. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit


پیچ تند راه نیست

خستگی است

کویر نیست

خشکی

از اندیشه ی توست

مثل باد

مثل آفتاب

مثل دستی

که بر دیوار می کوبد

و

نمی شکند،

در کوچه های بیمار شهر تو

جاری

باید شد

پیچ تند راه نیست

خستگی است

اگر هم نباشد

تردیدست

که تو

بر در و دیوار خانه ها

می پاشی

مرداب نیست

سراب است

که بر چشمت

پلک درماندگی را

تبلیغ می کند

باغ را نمی بینی

رود را نمی بینی

آسمان آبی را نمی بینی

عطر یاس

تو را به پرواز در نمی آورد

شهر

شهری که آسمان پر ستاره اش

چنگ بر چهره ی پلید ستمگر می کشد

خود را از این همه بی داد

خواهد گسست

دور نیست روزی

که

آتش این همه خشم

بر خرمن بیمار تو بنشیند

و

از پنجره ی عمیق افسردگی

جوانه ی عشق

دوباره

بشکفد

پیچ تند راه نیست

تردید نکن

که این

تندی توفان است

پیچیده

در اندام ستمگر تو

اینک

بوی نم باران

و

عطر زندگی

با شور امید

در هوای شهر می پیچد

و

تو

در اوج نا باوری همه ی ستم پیشگان

تنهای تنها

آفتاب را

پیش رویت خواهی دید

که

چون تندری

به سراغت آمده

تا

بشویدت

از

در و دیوار آزادی.

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 
شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، د

 
 
 

Kommentare


bottom of page