top of page

در گلوی انسان برخاسته

kambizgilani
2. Feb.
1 Min. Lesezeit

« بر کشورم چه رفته است »

بر روزگاری

به این بی در و پیکری

چه می رود.

عمری است

سیاهی،

شهر های ما را

در خود فرو خورده است

دیری است

آزادی را

بر دار کرده اند

و

هر جوخه ی بی رحمی

خاک عشق را

به غارت برده است.

اینجا

بیش از پیش

« چهار زندان است »

و

میله هایش

تا استخوان کشوری شکنجه شده

فرود آمده است.

سکوت را

پنجره های عاصی

شکسته اند

و

مشت های گره کرده را

دیگر

هوای خالی

که هزاران بار

شکافته شده است،

پاسخ نمی گوید.

دوباره

شوق دیدار آزادی

در بهاری دیگر

در گلوی انسان بر خاسته

طعم زندگی می چکاند.

اینک

به پایانی می رسیم

که انحراف آغازینش

بر قلب نسل های چندگانه ی کشورم

خنجری نشانده است،

چنان زهرآلود

که درمانش

شروعی دیگر

با

اندیشه ای انسانی است.

اینک

طوفان

از همیشه

نزدیک تر است

دیگر

هیچ تزویری

بر سر آزادی

حجاب نمی شود.

« آی آدم ها که... »


کامبیز گیلانیبا ی

اد نیما یوشیج، احمد شاملو و سعید سلطانپور

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page