top of page

باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خون تنها نیستی دیگر هیچ شعری در گوش تو نمی پیچد. هیچ زبانی جز هجوم و انتقام تو را آرام نمی کند و دریغا که راهی جز این تورا نمی گذارند باقی. وقتی ستم دیریست بر پوست و گوشت و استخوان انسان سوارست، صدای شعر باروت هوای شهر را به لرزه در می آورد. وقتی شادی دیرست از محتوا خالیست، شعر ت

شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، در اندیشه آت به تماشا نشسته باشی؟ شده است که پاییز را در ارغوانی و سبز و زرد و نارنجی اش به چشم روزگاری که تو را برده است با خود، به امانت سپرده باشی که بگویی فقط زنده ای؟ شده است گذشته را به آن چند زیبایی اش، بخشیده باشی و دوباره با عشق به سوی زندگی بال گشوده باشی؟ شده است که در

با ریشه ها

در انتظار روزی خسته از شبی بی حوصله در انتهای باوری دروغین به روزگار می نگریم به خوابی در پریشانی رؤیایی گسسته تا وصل که عمر را نشانه...

خبر آمد

خبر آمد که سپیده دم تو با یک ستاره به پیشواز نور می آید خبر آمد که تولد آفتاب با یک نگاه در آغوش زمان می شکفد و این همه راه پر توهم و...

bottom of page