top of page
Suche
به یادت باز
گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کرد در سکوت تبعید شد و عشق را تسلیم کرد. بهار به یادت می آورد باز این همه را که فراموش کرده ای. بهار تو را دوست دارد وقتی به تو نشان می دهد سبز می شود دشت دوباره روشن می شود هوای تیره و گرم می شود زمین سرد. بهار به یادت می آورد باز شدن را باز شدن را و تو یاد می گیری که هستی ات ب
kambizgilani
10. Apr.1 Min. Lesezeit
در گلوی انسان برخاسته
« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده است. اینجا بیش از پیش « چهار زندان است » و میله هایش تا استخوان کشوری شکنجه شده فرود آمده است. سکوت را پنجره های عاصی شکسته اند و مشت های گره کرده را دیگر هوای خالی که هزاران بار شکافته شده است، پاسخ نمی گوید. دوباره شوق دیدار آزادی در بهاری دیگر در گلوی انسان بر خاسته طعم زند
kambizgilani
2. Feb.1 Min. Lesezeit
باروت
وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خون تنها نیستی دیگر هیچ شعری در گوش تو نمی پیچد. هیچ زبانی جز هجوم و انتقام تو را آرام نمی کند و دریغا که راهی جز این تورا نمی گذارند باقی. وقتی ستم دیریست بر پوست و گوشت و استخوان انسان سوارست، صدای شعر باروت هوای شهر را به لرزه در می آورد. وقتی شادی دیرست از محتوا خالیست، شعر ت
kambizgilani
3. Jan.1 Min. Lesezeit
شده است گاهی؟
با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، در اندیشه آت به تماشا نشسته باشی؟ شده است که پاییز را در ارغوانی و سبز و زرد و نارنجی اش به چشم روزگاری که تو را برده است با خود، به امانت سپرده باشی که بگویی فقط زنده ای؟ شده است گذشته را به آن چند زیبایی اش، بخشیده باشی و دوباره با عشق به سوی زندگی بال گشوده باشی؟ شده است که در
kambizgilani
17. Okt. 20251 Min. Lesezeit


شکوفه ی خورشید
رعدی آسمان را می لرزاند برقی که پیش از آن از پیش چشم ام گریخته است، بر چهره ی سوخته می بارد ایستاده پیچیده در موجی به گوشه ای خیره می...
kambizgilani
24. Juli 20251 Min. Lesezeit


ترانه ی اشک ها
به آسمان نگاه نکن کسی به دنبالت آمده کسی که تو را به میهمانی مرگ دعوت کرده است روی زمین هم کسی سالهاست که نه قرنهاست به دنبال شکار توست...
kambizgilani
3. Juli 20251 Min. Lesezeit
با ریشه ها
در انتظار روزی خسته از شبی بی حوصله در انتهای باوری دروغین به روزگار می نگریم به خوابی در پریشانی رؤیایی گسسته تا وصل که عمر را نشانه...
kambizgilani
28. Mai 20251 Min. Lesezeit
خبر آمد
خبر آمد که سپیده دم تو با یک ستاره به پیشواز نور می آید خبر آمد که تولد آفتاب با یک نگاه در آغوش زمان می شکفد و این همه راه پر توهم و...
kambizgilani
24. Apr. 20251 Min. Lesezeit
bottom of page