kambizgilani
9. Aug.1 Min. Lesezeit
در ابتدای فراموشی
دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند باز آن همه دلتنگ دردهایی این چنین ام گاهی در فریاد گاه در آن همه اشک در آن همه گریز در پی سایه ای خواب و رویایی پر تردید مغز پر تشویش را یکجا نشانه می گیرد در ضربه ی سنگین موج های تاریخ صخره های سرزمینی که تلخی های بسیاری را فرو خورده است آتش را در گوش رهگذر زمزه می کند باد و بادبا

