top of page

در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند باز آن همه دلتنگ دردهایی این چنین ام گاهی در فریاد گاه در آن همه اشک در آن همه گریز در پی سایه ای خواب و رویایی پر تردید مغز پر تشویش را یکجا نشانه می گیرد در ضربه ی سنگین موج های تاریخ صخره های سرزمینی که تلخی های بسیاری را فرو خورده است آتش را در گوش رهگذر زمزه می کند باد و بادبا

به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کرد در سکوت تبعید شد و عشق را تسلیم کرد. بهار به یادت می آورد باز این همه را که فراموش کرده ای. بهار تو را دوست دارد وقتی به تو نشان می دهد سبز می شود دشت دوباره روشن می شود هوای تیره و گرم می شود زمین سرد. بهار به یادت می آورد باز شدن را باز شدن را و تو یاد می گیری که هستی ات ب

در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده است. اینجا بیش از پیش « چهار زندان است » و میله هایش تا استخوان کشوری شکنجه شده فرود آمده است. سکوت را پنجره های عاصی شکسته اند و مشت های گره کرده را دیگر هوای خالی که هزاران بار شکافته شده است، پاسخ نمی گوید. دوباره شوق دیدار آزادی در بهاری دیگر در گلوی انسان بر خاسته طعم زند

باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خون تنها نیستی دیگر هیچ شعری در گوش تو نمی پیچد. هیچ زبانی جز هجوم و انتقام تو را آرام نمی کند و دریغا که راهی جز این تورا نمی گذارند باقی. وقتی ستم دیریست بر پوست و گوشت و استخوان انسان سوارست، صدای شعر باروت هوای شهر را به لرزه در می آورد. وقتی شادی دیرست از محتوا خالیست، شعر ت

شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، در اندیشه آت به تماشا نشسته باشی؟ شده است که پاییز را در ارغوانی و سبز و زرد و نارنجی اش به چشم روزگاری که تو را برده است با خود، به امانت سپرده باشی که بگویی فقط زنده ای؟ شده است گذشته را به آن چند زیبایی اش، بخشیده باشی و دوباره با عشق به سوی زندگی بال گشوده باشی؟ شده است که در

با ریشه ها

در انتظار روزی خسته از شبی بی حوصله در انتهای باوری دروغین به روزگار می نگریم به خوابی در پریشانی رؤیایی گسسته تا وصل که عمر را نشانه...

bottom of page