top of page

از انتهای رمیده ی آفتاب

  • kambizgilani
  • 9. Aug. 2019
  • 2 Min. Lesezeit



دست بر گردن مولوی در کوچه پس کوچه های شهر با آسمان وداع می کنم آب ها ی بی صدا کوچه ها را در خود فرو می برند نغمه های بی آینه آبشار عشق را به پای سنگ می بندند و زمان می رود که لبخند را از افق بشوید با ناز دختری می آید خسته تر از روزگاری که اسب های پر نفس را به آب داده است از انتهای رمیده ی آفتاب پستانی که شیر را در اتاق های شکنجه فراموش کرده است ، در آرزوی آتشفشانی برآمده از دریغ هایش به نور چشمک می زند دست بر گردن مولوی در دخمه ی تاریک جهان با خود می جنگم مگر جهان را از غباری این گونه نا جوانمرد ازاندیشه بشویم با تردید گلی می روید تنها تر از مردی شکسته که قدم های پوچش به سنگ نشسته است از التهاب بی بار چشم های منتظر دستی که روزگار زخم هایش دیری است باغ را نمی شناسد ، در آهنگی که فوران آب را زمزمه می کند با شفق قرار می گذارد و من اسیر این همه نگاه در خلوت انفجاری نا گزیر دست از مولوی کشیده ام مگر که آسمان را به این سوی برگ های سوخته به تماشا بکشانم با رویا دستی از دور می آید با ترانه شعری در مغز می پیچد و زمین بی قراری چشم سوخته را به جنگل سرخ می سپارد تا سبز شود شناسنامه ی من تا سپید، روزگار تو تا سیاه، شب بی مهتاب دست از گردن مولوی کشیده ام خاک از خاطر افسانه شسته ام دیری است و در این گذار هزاره ای کوچه ی استخوان های منتظر از یاد نمی برد اندوه تلخ هجوم را تا روزگار آغوش گرم .

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page