top of page

شکوفه ی خورشید

kambizgilani
24. Juli 2025
1 Min. Lesezeit

رعدی

آسمان را می لرزاند

برقی

که پیش از آن

از پیش چشم ام

گریخته است،

بر چهره ی سوخته

می بارد


ایستاده

پیچیده در موجی

به گوشه ای

خیره می مانم

آنقدر

که نسیمی

ببرد مرا با خود


آنقدر

که پرنده ای سپید

خود را

در آغوش مهربان کودکی بنشاند

که بخندد از ته دل

و

من از کنار رودی بگذرم

که خود را

از نور پر شور رویش

پنهان نمی کند دیگر

و

تو

در اعتماد دستی

که به سوی تو

گشوده است راه،

عشق را

به

تیرگی شب تلخ پیش رو

هدیه کنی


تا روز

پر از شکوفه ی خورشید

شود زان پس


تا زندگی

پر از ترانه ی پر مهر

شود زان پس


کامبیز گیلانی

۲۴ ژوییه ۲۰۲۵

کلن - آلمان

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page