top of page

استخوان زمین

  • kambizgilani
  • 15. Juli 2019
  • 1 Min. Lesezeit

بگذار بباریم

مثل باران

بر روی زمین تشنه.

بباریم

چون گلوله

بر روی زمین ستیز بی رحم.

بارانی

که عشق می زایدش،

گلوله ای

که فرزانگی بوسیده اش.

بگذار پرواز کنیم

چون ابری خشمگین

که فرزندش

رفیق راه است.

بباریم

چون مزرعه ای پر خروش

بر شکم گرسنه ی جهان.

بگذار

چون ستاره ای آتشین

بر قلب سیاه اندیشه ای پلید

که عشق را می سوزاند،

دوام اراده را حک کنیم.

بگذار بباریم

چون مرهمی

روی استخوان خسته ی زمین

که غریبانه

در انتظار ظهور دستی است،

تا از این شب سیاه

برهاندش.

دستی

که هرگز

پنه


 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 
شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، د

 
 
 

Kommentare


bottom of page