با ریشه ها
در انتظار روزی
خسته
از شبی بی حوصله
در انتهای باوری دروغین
به روزگار می نگریم
به خوابی در پریشانی رؤیایی گسسته
تا وصل
که عمر را نشانه گرفته است،
تردید را
راه می پنداریم.
باغ پیش رو
مرداب را
از برکه جدا نمی کند دیگر
و
من
از خود می پرسم:
به کجا می رود
افسانه ای که با من
برهوت اندیشه را
به پچ پچ در آمده است؟
به کجا می برد مرا
ساقه ی خشک باور من
که
در جست و جوی ریشه
باغ هستی را
شخم می زند؟
و
در ابتدای روز
تنها خاطره ای
بر جای مانده است
از توهمی
که نمی شناسم اش دیگر
زمزمه ای
جاری در گلوی ملتهب.
کامبیز گیلانی
کلن ـ آلمان
۲۶ ماه مه ۲۰۲۵
Kommentare