top of page

خبر آمد

  • kambizgilani
  • 24. Apr. 2025
  • 1 Min. Lesezeit

خبر آمد

که سپیده دم تو

با یک ستاره

به پیشواز نور می آید


خبر آمد

که تولد آفتاب

با یک نگاه

در آغوش زمان می شکفد


و این همه راه

پر توهم و تاریک

با ستاره و خورشید

در تمنای دستی

که رهایش کند

بیش و کم


لبخندی

شکفته

مثل گل

نگاه عشق را

نشانه می گیرد


عطری

پراکنده

مثل نفس

هستی را

زمره می کند


این همه باور

که می کشد

تو را با خود

در اشتیاق امیدی

به دست های دیگر

باز می گشاید

پرش

بیش تر


باز می گشاید

پرش

تا ستاره و خورشید را

با راه

با عشق

با لبخند

و

بی شماری از دست های منتظر

و

پایان شب اندوه

همراه کند


کامبیز گیلانی

بیست و یکم آوریل

کلن - آلمان

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 
شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، د

 
 
 

Kommentare


bottom of page