top of page

در ابتدای فراموشی

  • kambizgilani
  • 9. Aug.
  • 1 Min. Lesezeit

دلتنگ روزی شده ام


پر از خنده های بی خیال


سرشار حرف های پر امید


بادبادک های رنگ رنگ


درد های بی هوده


که آنقدر آدم را برنجانند


که تلخ کنند جهان را به یکباره


و


فردا دوباره به چشم بر هم زدنی


فراموش شوند باز آن همه


دلتنگ دردهایی


این چنین ام


گاهی در فریاد


گاه در آن همه اشک


در آن همه گریز


در پی سایه ای


خواب و رویایی پر تردید


مغز پر تشویش را


یکجا نشانه می گیرد


در ضربه ی سنگین موج های تاریخ


صخره های سرزمینی


که تلخی های بسیاری را


فرو خورده است


آتش را در گوش رهگذر


زمزه می کند


باد و بادبان و کشتی


در دام چوبه های دار


چشم از هستی


بر گرفته اند


و


هیچ خدایی را


تاب نمی آورد


سکان قایقی


که ناخدایش


دست در دست نا باوری


به قهقرا می رود


و


از این پس


نه روز


نه شب


در زمان معنایی نخواهند داشت


هیچ کس


هیچ چیز


در دایره ی شناخت


تعریف نخواهد شد


و در این سراشیب ناشناخته


فراموشی


تنها زبان گفت و گو


خواهد شد


که هیچکس


چیزی نمی شنود


بویی به مشامش نمی رسد


چیزی نمی بیند


کسی را نمی شناسد


و


تنها و تنها


می دود در این سراشیبی


و


من ناگهان از این کابوس


کنده می شوم


با نگاهی


به این سو و آن سو


در وهمی غریب


از خود می پرسم:


من


در کجای این حادثه بوده ام؟



کامبیز گیلانی

۱۶ امرداد ۱۴۰۵





 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 

Kommentare


bottom of page