top of page

در اقیانوس تاریکی

  • kambizgilani
  • 8. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit

گفتی

روزها هیچ اند

شب ها، خیالی بی هوده

باغ را

از گل خالی کردی

رود را

از ماهی.

گفتی

تاریخ، انبوه فرسودگی است

زمان، تداوم پوچی

و انسان

مترسک این بازی کوتاه.

از عشق

هر از گاهی اگر گفتی،

نیش خندی تلخ

چهره ات را پوشاند.

آن قدر

از سختی روزگار گفتی

که هیچ چشمی در من

به روی روشنی

راه نیافت

و من

در اقیانوس تاریکی

فرو رفتم

و من

در این سرمای سنگین

یخ زدم.

و

در این ورطه است

که از من

کنده می شود

هر چه امیدست

که در من

پوچ می شود

هر چه عشق است

و در امتداد این سنگینی

بی هیچ آرامشی در درون

ذره ذره

می میرم

و

چشمی که در گذشته

خشکیده است

آخرین تلخی را

تجربه می کند.

اما

جای من

در دل تو نیست

ای اقیانوس تیره

ای تاریخ واژگونه

ای صفحه ی تسلیم

من تو را

ورق می زنم

و

راه می افتم.

ا


 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 
شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، د

 
 
 

Kommentare


bottom of page