top of page

در برهوت عاطفه

  • kambizgilani
  • 9. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit



روزگار بیمار انبوه حاشیه شده است و عشق این قدیمی ترین آواز ما اسیر پروازی که هیچ رنگ زندگی را نمی ماند . باغ را که جارو کردیم استکان های شکسته دیگر بوی گل نمی دادند . خاک را شستیم زمین پر از استخوان شد همه روی هم انباشته . از لای به لای نفس های غمگین جهان آواره در بسترهائی پریشان که قصه ها را وارونه در تنهایی غریب شب با آخرین گرگ پیر به نمایش می گذارد ، دانه صبح را در برهوت عاطفه می کارم . با کودکی ام آشتی می کنم با دروغ می جنگم آفتاب را می شناسم و شب را در تاریکی اش به آغوش می کشم . نفرین شاعران زنده بر آتش باغ پژمرده جادو را با طلوع نفسی دوباره پر از زندگی به خواب جنگ به خواب صلح به خوابی که بیداری در آرزوی تولد اوست هدیه می کند .

سیزدهم ماه مه 2005

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 
شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، د

 
 
 

Kommentare


bottom of page