top of page

سلام جوانه ی غربت

  • kambizgilani
  • 9. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit



عشق را می بینی که چگونه با آوای سبز بهار نسیم را از قلب تو عبور می دهد . بیا که هوا خیال تو را بی دریغ در تولد جوانه به روز سپرده است . پاک شو از روزگاری غمگین سپید شو در روشنائی پایدار و سرخ در آتشی که از آن زمین دو باره گرم می شود. از عشق پر به آزادی اگر کشیده ای سلام جوانه ی غربت را در شهر زندانی به باد بسپار . بگو که این راهیان آزادی غربت را در آن روز معروف سیزده با دست های لرزان با قلب های شعله ور هزاران بار به هم گره زدند و در آب های آزاد رها کردند بگو به آن هوای لطیف زندانی که باغ جهان گل قشنگ تو را با قلب باغبان زخمی به یگانگی می کشاند روزی . عشق را می بینی که چگونه از زمین سوخته جنگل می رویاند عشق را می بینی عشق را دیده ای عشق را ... پنجم آپریل 2005

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 
شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، د

 
 
 

Kommentare


bottom of page