top of page

*فریدون گیلانی. دفتر سه. شعر تبعید*

kambizgilani
21. Aug. 2021
1 Min. Lesezeit




من از پنجره ای کوچک

دنیا را متر می کردم

تو نوشتی که پرندگان را

با زنجیر به زَمین بسته اند

من و تو

آسمان را

به زبان آزادی، شعر می کردیم

تو نوشتی شب

من نوشتم صُبح

که هم بندِ بی قرارم

از آفتاب، خبری بگیرد

.

تو دیوار شدی

ما دیوار شدیم

زیر آواری که تعریف ما بود

.

من

تمامِ تو بودم

ای اسارتِ ناتَمام

.

من اعتصاب کرده ام

که بگویَم

شَب از مَدارِ سیاهی

گذشته اَست

.

هر گوشواره ای

به شیطنت گوشی، نظر داشت

.

کسی ازدحام کوچه ها را آواز می داد

.

مادرت می دانست

که تو هم باغی

سبزی تو

.

مادرت یکسره دریا شده بود

موج بی پال و پری بود

که بر قامت شب می پیچید

.

به ميهمانیِ من نیایی

که خانه ام را

زمستان شخم زده است

.

تصویرم را دیر گاهی

در سرزمین دورم

اعدام کرده اند

.

نامت را

به دانه های خورشید وام دادم

.

تن ات را

به بهانه ی آزادی

در آبی ترین شقیقه آسمان نوشتم

.

جسارت تو انتشار کدام مرز است

زبانِ تو ابتدای کدام دشنام

حضور ملتهب تو در کشاکش قتل عام درختان

زمینه انتحار کدام دشمن!؟

.

سطری جز انتظار

در سَرِ بی قرارِ زمانه

نمی بینم

.

بشمار، تکه های سقوط م را

بشمار

.

زخمِ تنم شراب گوارشی گرگ هاست

.

فصل های ما

همیشه

سرد و برف آلود و مظلوم است

.

مگر تو نگفتی مرا می شناسی

مگر با هم از ماه، بالا نرفتیم

.

به نام ندبه ی شاخه

به نام پنجره باز

.

در مرز روزهای شبانه

یعنی جوانه های سفر هم دروغ بود!؟

.

شیار پشتم را

به جای برگ، در دفترت نقاشی کن

.

تو زبان مرا دار می زنی

من زبان تو را


به آرایشِ خوابهایَم می برم


 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page