top of page

فصلی آن سوی این نسل

  • kambizgilani
  • 18. März 2021
  • 1 Min. Lesezeit

هنوز

به آخر نرسیده است

کار نسلی

که همچنان می سوزد

در هیاهو.


نسلی

که در پیچش حرفهای پوشالی

چون برگ خزان می ریزد

و

می رود که فراموش شود.


نسلی

که چنگ در چنگ اوج سیاهی

روزنه ی روشن زندگی را

به پایانی چنین هولناک

وا نمی گذارد.


باز هم

در ابتدای کوهی دیگر

می ایستد

و

لبخند تلخش را

تا آن سوی قله

پر می دهد.


نگاهی

به اندام فرسوده می ساید

و

گوش به آوازی

در هوا

می سپارد،

زمزمه ای

که هرگز او را

رها نکرده است.


تو از کدام نسلی

که تن

به مرگ پیش رو

نمی دهی؟


که نمی توانی در خانه ی پلید ستم

سکوت کنی؟


مگر

چه مانده است

دگر باقی؟


چه فرقی می کند

کجا باشی

وقتی

خانه ات سوخته

دلخوشی هایت

پرپر

و

آرزوهایت بر باد

رفته؟


اما

آن فصل

که چون بهار

پر از شکوفه

چون تابستان

پر از میوه

چون پاییز

رنگارنگ

و

چون زمستان

سپید

در درون این نسل

یک جا

زنده است،

جوانه می زند

در عالمی

که در آن

نیستی جایی ندارد

مگر برای ستم.


تو از این نسلی

آن سوی همه ی فصل ها.

کامبیز گیلانی



 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 
شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، د

 
 
 

Kommentare


bottom of page