top of page

پیمانه ی غریب سکوت

  • kambizgilani
  • 9. Aug. 2019
  • 1 Min. Lesezeit




قصه را بی در کرده اند خیال را بی پنجره آفتاب خود را در این آینه نمی شناسد دیگر نفس صدای یورش فرار را بر کتف خسته می کوبد آرزو در هوای بی رمق خواب را تکرار می کند قلب تو به کجای این خشکی سنجاق شده است؟ پیمانه ی غریب سکوت دیوار شکسته ی عبور را تا عمق فریاد های گسسته بدرقه می کند جنگجویان روزگار عشق تن به خستگی نمی سایند رو به خود باختگی نشان نمی دهند و چشم به نوازش تکیه گاه شکست نمی دوزند. قلبی که دریاست خواب زیبا را از دره ی کابوس می رباید عشقی که روزگار را پاک می خواهد اهل کنار آمدن با خاک بی تولد نیست با رسم فریب و اندیشه ی نیرنگ تا شکوفایی زمین زنده چنگ در چنگ است کجاست قلب من کجاست قلب زخمی تو؟ کجاست پای من دست تو کجاست آتشی که بر این سکوت بی اعتبار که در سیاهی شب فرو رفته است رنگ زندگی بنشاند؟ کجاست حواس درمانده ی من خیال افسرده ی تو خاطره ی سوخته ای که خود را به دست فراموشی پای فرار و نشانی نا آشنا سپرده است؟ زمین گرد است می چرخد زندگی می دهد می میزاید می میراند و دوباره به زندگی باز می گرداند دریغ است سکوت دریغ.

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
باروت

وقتی در میان آتش و خون به هر سو که می نگری رفیقی می دود برادری می خروشد و آقایی مشت گره کرده اش را تا آنسوی ستم شلیک می کند، چشم های تو زیر آتش گاز اشک آور بغض قدیمی را می بارد. وقتی در میان آتش و خو

 
 
 
شده است گاهی؟

با آفتاب رنگ چهره ات باز می شود در امتداد غروب چشمانت برق می زنند، وقتی که ماهتاب در لا به لای گیسوانت فردای دیگری را زمزه می کند. شده است گاهی کودکی را که دست بر گردن آرزوی تو به ضیافت شادی می رفت، د

 
 
 

Kommentare


bottom of page