top of page

بخت زنجیر روزگار

  • kambizgilani
  • 9. Aug. 2019
  • 2 Min. Lesezeit



وقتی شهر گریه می کند آفتاب غمگین می شود . کوهه ابری آواره با باغ غریبه حرکت را در خود تکرار می کند ، شاید بیاد آورد روزی را که می بارید . خبر را از شهر دیوار را از خانه ربوده اند . آخرین پنچره را که می خوردند رفیقم سرود می خواند : بیداری پشت پلک قصه نخواهد شکست ، قصه ی من که اینگونه آگاه با عشق در زمین خشک فرو می روم . این سکوت یخ از پا درآمدن در چهره ی سنگین شب ، به پایان می رسد . این عشق پاره پاره می شود ؛ این خون رودخانه . اینک بخت زنجیر روزگار چشم را در آرزویی بی شعله به خاموشی سپرده است . و هوا پر از نسیمی که قد نمی کشد تا بر بلندای آزادی بوسه بنشاند . وقتی شهر گریه می کند هر شهری بازوی عمر من در کنار رودی که می خشکد هر رودی ، می شکند . هیچ کس در این گذرگاه در امان نیست ؛ که رسوایی زمین را روی پوست ما حک کرده اند ، همین پوستی که با استخوان خویش بیگانه است . از خواب که بیدار شویم رو به رو هیچ چیز نیست مگر پرده ای که سیاه پریشانی غروب ماست مگر دست لرزان روزگار تردید ما که زندگی را از خود رانده است . از آب که بنوشیم بوی زنگار ی می دهد که چشم نمی خواست ببیندش . و فرشته ای که خاکسترش تردید قصه های رنگی را بیاد می آورد ، راه را بر خبرها بسته است . و شهر در آروزی آوایی نه از آسمان از همین کوچه های موریانه خورده خانه ها را می شمارد ؛ و پنجره ها ی شکسته شهر را چراغانی می کنند ؛ و ناگهان دخترک کوچکی خنده رو در گوش منتظر مادرش که سالهاست نمی شنود دیگر زمزمه می کند: خبر منم مادر .

 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page