top of page

در این برزن

kambizgilani
vor 11 Minuten
1 Min. Lesezeit

به روز

گزارش درهای شکسته

نشان خشم باوری است

که پچ پچ شب هنگام را

وارونه میپندارد.

به پرچم نیم سوخته

روایتی ناگزیر

بی فردا می کند

آرزوی نفس گیر پیروزی را.

به رودخانه ی بی آب

گلزار ترانه ی شرم

تسلیم نسیم لبخندی

در گرماگرم نشست آفتاب را

چشمک می زند.

و باز

در اندیشه ای

جست و جو می کند

آن که

می گردد که با یافته ای شاید

از بن بستی

خفته در همیشگی

بگریزد به آرامی.

در این برزن

چه کوچک است هستی

و

در این قطره های خون چکیده

بر این خاک

چه ناپایدار

گذر کرده است

آرزوی انسان

در بقای شعور رویش.

چنگی بر این راه

راهی به هر سو

دردی و انتظاری

تا

آغازی بر باوری دیگر

و

کسی که همیشه

در فریاد است

و

گوشی خسته

به آن پرنده

می سپارد خود را

که در انتهای روز

غروب را تا عمق سیاهی

تجربه کند.

ساده بگویم...

در این برزن

در خواب و بیداری

زمین

سرد می شود

گر می گیرد

و می خشکد.

رود

پر پر می شود

و

درخت سبز نمی شود

گل

سرش را زیر برف می کند

منقار دارکوب

نمی کوبد دیگر

و...

کسی از آن دور دستها

فریاد می زند

ساده بگویم:

مراری نیست

آسوده باش..

جهان امن است...

و تو با اشتیاقی

که تو را برده است با خود

فرو می خوری

این همه سادگی را

در این برزن.



کامبیز گیلانی

۲۹ مهر ۱۴۰۵


 
 
 

Aktuelle Beiträge

Alle ansehen
در ابتدای فراموشی

دلتنگ روزی شده ام پر از خنده های بی خیال سرشار حرف های پر امید بادبادک های رنگ رنگ درد های بی هوده که آنقدر آدم را برنجانند که تلخ کنند جهان را به یکباره و فردا دوباره به چشم بر هم زدنی فراموش شوند با

 
 
 
به یادت باز

گاهی فراموش می کنیم شیرین ترین نگاه را باغ را که می شکفد و روز آغاز دوستی را. گاهی فراموش می کنیم آنچه را که می ستودیم آن را که می پرستیدیم و شب آغاز فریاد را. گاهی فراموش می کنیم که نباید فراموش کر

 
 
 
در گلوی انسان برخاسته

« بر کشورم چه رفته است » بر روزگاری به این بی در و پیکری چه می رود. عمری است سیاهی، شهر های ما را در خود فرو خورده است دیری است آزادی را بر دار کرده اند و هر جوخه ی بی رحمی خاک عشق را به غارت برده ا

 
 
 

Kommentare


bottom of page