در این برزن
به روز
گزارش درهای شکسته
نشان خشم باوری است
که پچ پچ شب هنگام را
وارونه میپندارد.
به پرچم نیم سوخته
روایتی ناگزیر
بی فردا می کند
آرزوی نفس گیر پیروزی را.
به رودخانه ی بی آب
گلزار ترانه ی شرم
تسلیم نسیم لبخندی
در گرماگرم نشست آفتاب را
چشمک می زند.
و باز
در اندیشه ای
جست و جو می کند
آن که
می گردد که با یافته ای شاید
از بن بستی
خفته در همیشگی
بگریزد به آرامی.
در این برزن
چه کوچک است هستی
و
در این قطره های خون چکیده
بر این خاک
چه ناپایدار
گذر کرده است
آرزوی انسان
در بقای شعور رویش.
چنگی بر این راه
راهی به هر سو
دردی و انتظاری
تا
آغازی بر باوری دیگر
و
کسی که همیشه
در فریاد است
و
گوشی خسته
به آن پرنده
می سپارد خود را
که در انتهای روز
غروب را تا عمق سیاهی
تجربه کند.
ساده بگویم...
در این برزن
در خواب و بیداری
زمین
سرد می شود
گر می گیرد
و می خشکد.
رود
پر پر می شود
و
درخت سبز نمی شود
گل
سرش را زیر برف می کند
منقار دارکوب
نمی کوبد دیگر
و...
کسی از آن دور دستها
فریاد می زند
ساده بگویم:
مراری نیست
آسوده باش..
جهان امن است...
و تو با اشتیاقی
که تو را برده است با خود
فرو می خوری
این همه سادگی را
در این برزن.
کامبیز گیلانی
۲۹ مهر ۱۴۰۵

Kommentare